۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

هر کجا هستم، باشم اسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت

برای خرید سفره هفت سین با دریا رفته بودم فروشگاه ایرانی. دریا توی کالسکه بود، گذاشتمش دم صندوق. دیگه عادت کردم که هر جا که می رم توجه همه رو به خودش جلب می کنه و باعث می شه که مردم باهام حرف بزنن. اینجوریه که من هم دارم آدم اجتماعی تری می شم.

یه آقای مسنی با لهجه آذری اومد دم صندوق، همون موقع یه خانم دیگه ای داشت احوال دریا رو می پرسید که آقاهه به جای من گفت معلومه که حالش خوبه یه راننده مخصوص با گواهینامه داره که کالسکه اش رو می روننه، به شوخی اش خندیدم. رو کرد به من و گفت من همیشه به خانمها توی اتوبوس می گم you are driving اما اونها که شوخی ما ایرانی ها رو نمی فهمن می گن No, I am not. من باز هم به حرفاش خندیدم. پرسید اسم این کوچولو چیه؟ گفتم : دریا. گفت به به، ما باید دوباره به اسمهای ایرانی برگردیم و شروع کرد به تبریک سال نو گفتن و آرزوهای خوب کردن. آخرش هم گفت امیدوارم که سال دیگه برگردیم ایران دلم خیلی تنگ شده من 28 سال هست که اومدم اینجا.

با لبخند نگاهش کردم خواستم چیزی بگم اما جلوی دهنم رو گرفتم تا کام پیرمرد رو تلخ نکنم. می خواستم بگم چیزی برای دلتنگی اونجا نیست. خواستم بگم همه اون چیزهایی که دلت براشون تنگ شده فقط توی ذهن تو جامونده و همه اون چیزها توی واقعیت تغییر کرده همون بهتر که نری و از نزدیک اونها رو نبینی که مایوس خواهی شد. آدما بعد از 28 سال دیگه پیر شدن، بعضی هاشون مردن، بعضی ها آلزایمر گرفتن و اصلا تو رو یادشون نمی یاد....خیابونها و کوچه ها تغییر کردن...خونه های قدیمی رو خراب کردن و جاشون خونه های جدید ساختن...چهره شهر عوض شده...مجسمه های توی میدون ها رو بر داشتن...دیگه هیچی مثل قبل نیست. فقط خاطره هاشون توی ذهن ها مونده که صد البته عزیزه. برای یادآوری اونها نیازی نیست که 24 ساعت پرواز رو تحمل کنی و بری یه قاره دیگه که شاید هم هیچ کدومش رو نتونی پیدا کنی، فقط کافی مرورشون کنی تا لبخندی به لبات بیاره و شادت کنه.

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

بخششی برای همه ایرانی ها

آمنه بهرامی که اصلا تا هفته پیش نمی شناختمش ، چشمای مجید، پسری که روی صورت آمنه در آبان ماه 83 اسید پاشید رو بهش بخشید و از حکم قصاص که قرار بود در 9 مرداد 1390 اجرا بشه، گذشت.

من شرح ماجرا رو کامل خووندم، قرار بوده که مجید رو بیهوش کنن بعد اسید رو توی چشماش بریزن، این کار توی بیمارستان دادگستری قرار بوده که انجام بشه.

خیلی ها نظر دادن که آمنه نباید از حقش می گذشت...چشم در مقابل چشم...قصاص ....این کار رو باید می کرد تا عبرتی بشه واسه بقیه. حالا یکی نمی گه این دختر طفلک که کور شده، زندگیش به کل عوض شده حالا بیاد واسه امنیت بقیه تا آخر عمر عذاب وچدان کور کردن یکی دیگه رو هم تحمل کنه!!!!!!! عجب ما خودخواه هستیم! حتی بعضی ها از زاویه پایمال شدن حقوق زنان قضیه رو تحلیل کردن که حالا که نوبت یه زن شده باید ببخشه اما اگه یه مرد بود نمی گفتن ببخش و از این حرفا...

اما من می گم حق آمنه سر جاشه... بخشیدن هم یه حقه...اون حق داره ببخشه یا نبخشه. جالبه که آمنه خودش برای بخشیدنش 4 تا دلیل داره و این نشاندهنده تفکر و تعمق پشت این تصمیم هست. پس به انتخاب و حق آمنه احترام بذاریم. اون می گه من 7 سال تلاش کردم تا حکم قصاص رو بگیرم و گرفتم و حالا که وقت اجرای حکم هست می بخشم. به نظر من کار درستی کرد درست ترین کاری که می تونست انجام بده و توانایی اون رو داشت. یکی از دلایل آمنه برای بخشیدن کشورش بوده. اون می گه الان همه منتظرن ببینن ما توی ایران چی کار می کنیم، قصاص می کنیم یا نه؟ من فکر می کنم با این دلیلی که آمنه آورده همه ایرانی ها رو وام دار خودش کرده .همه ما در قبال این تصمیم آمنه مسوول هستیم و باید ادای وظیفه کنیم چون اون برای ما و کشورش به قول بعضی ها از حقش گذشته و آبروداری کرده.

اما نکته جالب اینجاست که کسی نمی ره یقه اصل کاری رو بگیره و همه از یه دختر توی یه وضعیت اینجوری انتظار دارن که احقاق حق کنه و امنیت رو بر قرار کنه که چیه اگه تو ببخشی از فردا همه توی خیابون راه می افتن اسید می ریزن روی صورت مردم...اصل کاری آقای نیروی انتظامی هستن که وقتی همون سال 83، آمنه به حاطر مزاحمت های مجید، مثل یک آدم متمدن می ره پیششون و شرح ماجرا رو می گه و حتی می گه که مجید اون رو تهدید کرده، به روی مبارک نمی آره و در جواب فقط می گه تا جرمی انجام نشده ما کاری نمی تونیم بکنیم!!!!!

نیروی انتظامی که از نظرش تهدید کردن مهم نیست و پیشگیری از جرم توی دستور کارش هم نیست، مقصر اصلی هست و باعث می شه که نفر بعدی هم همین کار هایی رو بکنه که مجید کرد. شاید یه احضاریه رسمی برای مجید، یه گوشمالی، یه تذکر قانونی و سفت و سخت زندگی هر دو اون ها رو عوض می کرد.

اصلا چرا قصاص...اینجوری فقط یه کور به کورهای دیگه اضافه می شه اما اگه حکم مجید این بود که تا آخر عمر باید هزینه های زندگی و درمان آمنه رو بده خیلی همه چیز فرق می کرد. شاید اینجوری زندگی آمنه از وضعیت فعلی خیلی تغییر می کرد.

این هفته این خبر داغه...هفته دیگه همه فراموش می کنن که آمنه کی بوده...همونطور که این 7 سال حرفی ازش نبود، شاید همون وقت توی روزنامه ها سروصدایی کرد و تموم شد. البته مردم یه بخشی از خرج درمان آمنه رو پرداخت کردن اما رقم کمی بوده...من خودم شخصا هیچ ایده ایی از درمانش و هزینه اون ندارم. ولی واقعا چه کار می شه برای آمنه کرد؟

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

آخرین پرنده

صبح یکشنبه که از خواب پاشدم به عادت همیشگی یا بهتر بگم به خاطر اعتیادم به اینترنت و معاشرت از طریق تکنولوژی با دوستان و خانواده ی پراکنده شده در این کره خاکی قبل از رفتن به -گلاب به روتون- دستشویی نشستم پای کامپیوتر. یه دوست نازنین از اون نازنین ها که کم پیدا می شه، یه پیغام برام گذاشته بود توی فیس بوک. کوتاه و پر از هیجان. معلوم بود تا خبر رو شنیده به من هم خبر داده. "من لاتاری برنده شدم!" صفحه مانیتور تار شد برام، مثل وقتی که خبر اومدن ویزای خودمون رو شنیدم دلم پر زد. پس خدایا تو هم بعضی وقت ها هستی و یه خودی نشون می دی...بعد از شاید 10 سال انتظار رویای آمریکا رفتن این دوستم داره واقعی می شه. پریدم همسر جان رو بیدار کردم، با اینکه خواب صبح تعطیلش رو نابود کردم، اما خندید گفت پس بالاخره....

لحظه ها رو می شمردم تا ساعت 8 بشه بهش زنگ بزنم، اصلا یادم رفته بود که اون روز ایران تعطیل بود و دوست طفلک من خواب بوده نه سر کار!!!!!

یکی از بزرگترین غصه های من وقتی داشتم از ایران می رفتم همین دوستم بود که توی ایران مونده بود و نمی تونست بره. تک تک دوستای دوروبر خودش رو راهی کرده بود و خودش مونده بود. همیشه خودش می گفت من تو کار استقبال و بدرقه هستم. بعضی وقت ها هم می گفت من تو خط فرودگاه امام کار می کنم.

هفته پیش ازش خواهش کردم که مدارک درخواست ویزای مامانم رو که براش ایمیل کرده بودم پرینت کنه، بعد هم بهش گفتم ایشالاه یه روز فرمهای خودت رو پر کنی.....بالاخره نوبت خودش هم شد. درسته که همین فردا نمی ره، اما بالاخره می ره. این خودش آغاز یه راه طولانیه ، جاده ای به اسم مهاجرت که واسه هر کسی یه شکله. بسته به شخصیت افراد، خواسته هاشون، دیدگاهشون و شرایطشون کاملا متفاوت هست. اما چیزی که برای این دوستم خیلی خوبه اینه که حداقل به چیزی که می خواست رسید و حالا می تونه تجربه اش کنه و دیگه لازم نیست که افسوسش رو بخوره. براش خوشحالم.

خوشحالم برای کسی که وقتی فقط از مشهد به تهران اومده بود و از خانواده اش دور شده بود، تا سالها غصه می خورد و ناراحت بود، حالا باید بره اونور دنیا.

خوشحالم برای کسی که همه زحمتهایی رو که برای حرفه اش کشیده و مثل یه بچه بزرگش کرده، باید ول کنه بره دوباره شروع کنه.

خوشحالم برای کسی که باید بره جایی که تا سالها شاید نتونه برگرده و عزیزانش رو ببینه.

خوشحالم برای کسی که داره مملکتش رو ترک میکنه و بره یه جای دور، یه جایی که نمی شناسه و توش زندگی کنه. جایی که باید دوباره از صفر که خوبه از زیر صفر شروع کنه.

خوشحالم برای کسی که داره می ره یه جایی که می خواد توش نفس بکشه.

خوشحالم برای کسی که....واقعا خوشحالم براش. این روزا هر کی مملکتش رو ترک می کنه همه براش خوشحال می شن. عجب روزگاری شده!

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

لاله زار یا مارکت استریت؟

دیشب دومین تجربه من از فستیوال فیلم سیدنی بود سال گذشته فیلم "کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" بهمن قبادی رو توی اچرا هاوس دیدم. اما دیشب، فیلم جدایی نادر از سیمین رو توی فستیوال فیلم سیدنی پخش کردن. ما که از یه ماه پیش، به لطف یکی از دوستان بلیط خریده بودیم، خوشحال و خندون رفتیم که این فیلم جانسوز و جانگداز رو ببینیم. قبل از رسیدن به همسر جان گفتم الان می ریم می بینیم از سر خیابون جرج همه دارن فارسی حرف می زنن. همین هم شد، پشت چراغ عابر پیاده سر تقاطع جرج و مارکت وایساده بودیم که اولین اکیپ ایرانی رو دیدیم. توی مسیر همین جور ایرانی بود که می دیدیم و پارسی بود که می شنیدیم. وارد مارکت استریت که شدیم از ازدحام مردم فهمیدم که رسیدیم به استیت تئاتر. اکثریت ایرانی بودن، البته غیر ایرانی هم دیده می شد اما شنیدن همهمه به زبان پارسی اون هم وسط وسط شهر سیدنی حال عجیبی داشت.... دیدم یکی رفته اون ور خیابون داره از جمعیت عکس می گیره، با خودم فکر کردم حتما واسه وبلاگش داره عکس می گیره اما من عکس نگرفتم چون عکس گرفتن از مردم بدون اجازه اونها و استفاده ازش جرمه. شاید هم ایشون چهره ها رو محو کنه اما من دوست ندارم کاری کنم که ظاهرش شبیه نقض قانون باشه.

به هر حال ما باید منتظر دوستان می موندیم تا بیان چون بلیطشون دست ما بود. توی این مدت هر چی ایرانی می شناختم توی سیدنی، دیدم حتی صاحب سوپر مارکت دم خونه مون رو!!!

وقتی وارد سالن شدم دیدم بهترین جای سالن جای ماست، اما از اون جالب تر خود سالن بود، بی نهایت زیبا و مجلل. اگه دوست دارید عکسی ازش ببینید به این لینک مراجعه کنید.

در نهایت تعجب دیدم که یک صندلی خالی توی سالن نمونده از دوستانم که بلیطشون مربوط به طبقه بالا بود هم پرسیدم اونجا هم پر بود. همه بلیط ها فروخته شده بود. احساس خوبی داشتم، احساس می کردم مورد احترام واقع شدم، احساس می کردم دیده شدم و احساس کردم با یه جمعی همراه و هم سلیقه هستم، احساسی که توی ایران برام کمتر پیش می اومد.

از فیلم بگم...بیشتر از اینکه درگیر جریان زندگی سیمین و نادر بشم، درگیر زندگی راضیه و شوهرش شدم، همه امروز توی فکرشون بودم و یک لحظه قیافه مظلوم و غمزده راضیه از ذهنم نمی رفت. فایده نداشت که با خودم تکرار کنم اون فقط یه فیلم بود. چون نگاه فرهادی نگاه یک فیلم ساز سرگرم کننده نیست، نگاهش سخت واقع گرایانه ست اونقدر که توی هر سکانس از فیلم می تونی حس کنی که تو هم این لحظه رو یه وقتی توی زندگیت تجربه کردی...از دیدن فیلم لذت بردم، از دیدن این فیلم در استیت تئاتر بیشتر لذت بردم.

دیشب ایرانی های مقیم سیدنی مارکت استریت رو به لاله زاری زنده و پر هیجان تبدیل کرده بودن. دم همتون گرم.

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

ایمنی در بلاد کفر!

هفته پیش امتحان مالتی مدیا و OH&S داشتم، قرار بود که براساس سناریویی که خانم معلممون می ده توی 1 ساعت یه پرزنتیشن واسه OH&S یا همون ایمنی و سلامت شغلی تهیه کنیم. ما باید از چند تا مورد Hazard که ایشون توی کلاس ایجاد کرده بود عکس می گرفتیم و تشخیص می دادیم که چه Hazard رو داره و براش یه راه چاره هم پیدا می کردیم و بعدش از این عکس ها توی پرزنتیشن خودمون استفاده می کردیم. تازه امتحان شروع شده بود و من عکس هام رو گرفته بودم و از چند تا برگه که مربوط به دستورالعمل های ایمنی بود هم اسکن کرده بود (لازم هست که یه توضیح بدم که برای هر شاگرد یه دوربین و اسکنر در این کلاس و امتحانش در نظر گرفتن، من که روز اول این چیزها رو دیدم یاد سایت کامپیوتر دانشگاه خودمون افتادم که خیر سرمون رشته مون کامپیوتر بود و باید برای استفاده از کامپیوتر نوبت می گرفتیم که احیانا هفته بعدش بهمون وقت استفاده از کامپیوتر رو بدن اونوقت اینها همین جور مثل پشکل واسه ما تکنولوژی رو میکنن ای جماعت کفار از خدا بی خبر) و یه جورهایی گرم امتحان شده بودم که یه دفعه صدای بوق Emergency در اومد و جناب آقای سکوریتی فرمودند لطفا محل رو ترک کنید و این یک شرایط اضطراری واقعی هست. چون بعضی وقتها مانور داریم تا همیشه آماده باشیم!!!! ضمنا توی هر کلاس هم دستورالعمل ایمنی به دیوار نصب هست ومعلم های هر کلاس در شروع ترم به این موضوع اشاره می کنند و می گن که مسوولیت ایمنی این کلاس به عهده اونهاست.

خلاصه این آلارم رو دادن و خانم معلممون هم که هد تیچر دپارتمان هست گفت که بچه ها کلاس رو ترک کنید من باید به بقیه هم سر بزنم چون در مسوولیت من هست، اما بیرون یه جایی بیاستید همه با هم، که من پیداتون کنم. وقتی از در کلاس اومدم بیرون دیدم کنار در سکوریتی که فقط 5 قدم با در کلاس فاصله داره یک نفر سکوریتی وایساده و با لبحند داره راهنمایی می کنه که به سمت راه پله بریم. توی راه پله با اینکه شلوغ بود اما کسی کسی رو هل نمی داد و شیر تو شیر هم نبود همه به راحتی از پله ها پایین می رفتن که البته این به خاطر عرض مناسب پله های اضطراری بود. پایین هم که رسیدیم باز چند نفر سکوریتی وایساده بودن و راهنمایی می کردن که به چه سمتی بریم. توی اون ساعت روز توی تیف معمولا عده زیادی هستن که شامل شاگرد ها و کارکنان می شن اما هیچ ازدحامی دیده نمی شد. یه دفعه دیدم که یه مینی بوس وایساده و چند تا از کارکنان تیف هم نزدیکش وایسادن و شاگردهایی که معلول بودن رو سوار مینی بوس کرده بودن که در صورت وخیم شدن اوضاع اونها رو با مینی بوس از اون محل دور کنن. همه این اتفاق ها کمتر از 5 دقیقه طول کشید. یعنی یه عده ای از کارکنان که از قبل تعیین شده بودن می دونستن که باید سراغ چه افراد معلولی در چه ساختمانهایی برن و اونها رو به خارح از ساختمان منتقل کنن و اون مینی بوسه هم سر وقت سر جای خودش بوده..... آخه چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه هم می دونستن که وظیفه شون چیه!!! چرا کسی این وسط دیر نکرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا اینقدر جون آدم براشون مهمه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا مگه جون آدم هم مهمه؟؟؟؟؟ از این کفار از خدا بی خبر هر چی بگید بر میاد..........

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

اولین نوروز در سیدنی

اولین نوروز در سیدنی

من عاشق نوروز هستم، به جرات بگم یه سال رو به عشق یه بار دیگه سفره هفت سین چیدن، اون بدو بدوهای دم عید، بوی سنبل، سبزه سبز کردن و نگرانی هر ساله از اینکه، نکنه سبزم تا لحظه سال تحویل به اندازه رشد نکنه- بعضی وقتا زیاد رشد می کنه بعضی وقتا هم کم- می تونم بگذرونم. فقط و فقط به عشق دیدن یه نوروز دیگه. هیچ چیزی نمی تونه منو از چیدن سفره هفت سین منصرف کنه. من 25 اسفند یکی از سالهای دور ازدواج کردم، بعدش هم با همسر جان قرار سفر داشتیم، اون سال، سال کبیسه بود طوری برنامه سفر رو برنامه ریزی کرده بودم که روز سال تحویل خونه باشیم تا سفره هفت سین رو بچینیم تازه سبزی پلو ماهی مون رو هم، رو به راه کردیم.

سالهایی بوده که توی سفر بودیم، اما همیشه یه سفره هفت سین توی خونه می چیدم یه دونه هم مدل سفریش رو با خودم می بردم سفر تا لحظه تحویل سال سفره هفت سین داشته باشم.

پارسال وضعم یه جور دیگه بود، اسباب و اثاثیه هام رو جمع کرده بودم، آینه و شمعدونم رو بسته بندی کرده بودم که با فریت بفرستم، ظرف های خوشگل سفره هفت سینم رو به مامانم داده بودم و تحویل سال هم پیش اونها کنار سفره هفت سین بزرگ مامان بودم اما یه سفره هفت سین فسقلی واسه خونه خریدم. بعد از سیزده بدر هم ....اومدم سیدنی.

اما امسال....همه بساط سفره هفت سین رو از مغازه ایرانی دم خونه مون خریدم. سمنو، سنجد، پسته ایرانی حتی ماهی قرمز. سبزه هم خودم سبز کردم، امسال عدس گذاشتم. سماق و سیر هم توی خونه داشتم. سیب سرخ هم که اینجا فت و فراون پیدا می شه. می مونه سین هفتم که اون هم، سکه می زارم. آینه و شمدونم رو بعد از یک سال از بسته بندی در آوردم، تر وتمیز بود. چون قبل از بسته بندی خوب تمیزش کرده بودم. خیلی از خودم خوشم اومد که قبلش تمیز کرده بودم. رومیزی قرمزی که مامانم بهم کادو داده بود رو پهن کردم روی میز. ظرفای مسی که مامانم پارسال کادو تولدم داده بود رو دونه دونه چیدم توی سفره هفت سین. بساط تزیین تخم مرغ رو هم از این مغازه چینی ها خیریدم به مفت تومن. تازه تنگ ماهی هم همون جا پیدا کردم. امسال هم سفره هفت سین دارم.

راستی شیرینی مربایی از اون مدل ریزا، هم خریدم. وقتی بچه بودم یه شیرینی فروشی بود توی ساری به اسم کافه قنادی گلستان هنوز هم هست. اون وقت ها شیرینی فروشی خیلی خوبی بود. یه باغچه ایی هم داشت که توش میز و صندلی می چید و مردم می نشستن و فالوده بستنی می خوردن. در ولایت ما مردم فالوده و بستنی سنتی رو با هم می خورن تازه روی فالوده هم مربای آلبالو می ریزن بعضی ها هم با آبلیمو می خورن. با آبلیموش رو خیلی دوست دارم. یه بار امتحان کنید حتما خوشتون می آد. اون مزه ترش آبلیمو، شیرینی زیاد بستنی و فالوده رو تعدیل می کنه و به تعادل خوبی می رسونه. به جان خودم.

این شیرینی فروشی شیرینی مربایی هم داشت. اما ما فقط از شیرینی های کشمشی و زبان اون می خریدیم. اون وقتی که تازه از فر در می آورد. من همیشه با حسرت به شیرینی های مربایی که هر کدوم قد یه نعلبکی بود نگاه می کردم و مامانم هم هر بار می گفت مونده است از اینها نمی خریم. راست هم می گفت هیچ وفت اون سینی ها شکلش عوض نمی شد، معلوم بود که هفته ها همون جور می مونه. اما حالا که سالهاست مستقل هستم هر سال بالاخره یه جوری یه نوع شیرینی مربایی واسه عید می خرم اما از اون مدل ریزش نه قد نعلبکی.

اما....با همه قشنگی های نوروز و با همه هیجانش که دلم براش ضعف می ره، نوروز برای من غم انگیزه. وقتی به نو شدن فکر می کنم، دلم می خواد توی سال جدید چیزی آرزو کنم، همه چیز از همین جا شروع می شه....انگار مال ما فقط آرزو نیست، دیگه شده حسرت...واقعا جای یه چیزی خالیه. یه چیزی که امسال موقع سال نوی میلادی برای اولین بار حسش کردم و از داشتنش لذت بردم اما هیچ وقت توی نوروز قشنگ ما نبود و فعلا نیست...

امیدوارم این نوروز آخرین نوروزی باشه که جاش خالیه. سال نو مبارک.

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

زندگی حداقلی یا حداقل های زندگی...

دارم بالا می آرم از این زندگی حداقلی...همیشه همین رفتار رو باهامون کردن، ما هم با خودمون همین کار رو می کنیم. دلمون رو هم خوش می کنیم که اقلا این رو دارم بهتر از هیچیه. اصلا دنبال خواسته واقعی مون نمی ریم. آخرش هم با این استدلال که "خب قدم به قدم" خودمون و هر کسی که اعتراضی داره رو ساکت می کنیم. بابا این قدم رو که قبلا هم نمونه اش رو ورداشته بودیم و نتیجه اش رو هم دیدیم....حالا انتظار چه معجزه ای رو دارید...آقا جاده چالوس همیشه همیشه به چالوس می رسه نه به بندرعباس. حالا 200 بار امتحان کن. این ضرب المثل ها رو در زبان شیرین پارسی همینجور کشکی کشکی نگفتن...خشت اول رو که کج بذاری تا ثریا این دیوار کج می ره...به خدا کج می ره...به اونی که قبولش داری کج می ره. البته این روزا که می گن خدا هم نیست...به انسانیت قسم کج می ره. به بد چیزی قسم خوردم. به بود و نبودش کار ندارم به ارزشش کار دارم.

تقصیر ما هم نیست ها، اینجوری بارمون آوردن که با حداقل ها سر کنیم، با حداقل ها دلمون خوش کنیم اونقدر که به کل، خواسته واقعی مون یادمون بره و دیگه دنبالش نریم. نگو درستش می کنیم، عوضش می کنیم، بذار قدم اول رو برداریم...می دونی چرا من می گم نمی شه؟ چون همه چیز -بر اساس یک قانون ساده فیزیک- دارای اینرسی هست اگر به اون حداقلت برسی اونوقت ساکن می شی و دارای اینرسی سکون و برای به حرکت در اومدن دوباره ات به نیروی زیادتری به نسبت وقتی که در حرکت بودی نیاز هست. حالا بیفتد دنبال نیروی زیادتر... تا کی دوباره وصال بده!!!

همون قدم اول رو درست بردار...محکم، قاطع...بگو من این حداقل رو نمی خوام. چرا باید بخوام؟! چون فقط الان این موجود هست؟! این دلیل شد؟ چرا اینجوری فکر نمی کنیم که دیگران دارن از نیاز ما سواستفاده می کنن تا خودشون رو به ما قالب کنن؟ دیدی می ری تو مغازه دست می ذاری روی یه چیزی می گی آقا قرمز این رو می خوام یارو می گه فقط سبزش رو داریم تا صد سال دیگه هم نمی آریم... تو هم می خریش. چرا ؟ چون اون کوفتی که می خوای، هست؟! اما حالا یه رنگ دیگه. با خودت می گی، حداقل دارمش، بازم غنیمته. خسته شدم از این حداقل ها، اقلاها، غنیمته ها...

من هم همیشه حداقلی بودم، تمام زندگیم با حداقل ها زندگی کردم، اما تازه تازه دارم یاد می گیرم که به خواسته هام اهمیت بدم، وفقط کاری رو انجام بدم که منو به خواسته واقعی ام برسونه. بعضی وقت ها هم به خواسته ام نمی رسم اما افسوس نمی خورم، چون واقعا براش تمام تلاشم رو کردم. نه اینکه من یه چیزی بخوام بعدش واسه یه چیز دیگه تلاش کنم.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

شب یلدا در نیمکره جنوبی!!

در این طولانی ترین شب سال در نیکره شمالی، هیچ احساس شب یلدایی ندارم. چون من در نیکره جنوبی هستم. به همین سادگی احساس آدمها تغییر می کنه. احساس زاییده یک مجموعه حوادث، اتفاقات و احساساتی هست که از بیرون به انسانها وارد می شه و در پی اون آدمها دچار احساسات متفاوتی می شن. وقتی توی چله تابستون باشم، و همه از سال نو و کریسمس حرف بزنن، چطور حس کنم که امشب شب یلداست؟! چطور حس خوردن انار دون کرده یاقوتی توی ظرف بلوری رو داشته باشم که جهیزه خانجون بود و به من به عنوان بزرگترین نوه دختر داده بود؟! چطور حس شب نشینی های شب یلدا رو داشته باشم که خیلی بهش مقید بودم و حتما حتما باید سفره شب یلدام رو کامل می چیدم که شامل کندِس*، آجیل، هندونه، پشتِ زیک**، برنجک و شاهدونه می شد. بعد از شام هم برای همه خودم فال حافظ می گرفتم. چطور... واقعیت اینه که نمی تونم اما...یاد و خاطره همه اون شب یلدا ها رو می تونم توی ذهنم مرور کنم، یاد همه اونهایی که باهاشون شب یلداهایی رو سپری کردم و با هم خاطره ها ساختیم. چه اهمیت داره که الان بتونم یا نتونم حس شب یلدا داشته باشم، اگه شب یلدا، شب یلداست مال بلندیش و خوردنیاش نیست مال چیزیه که اون رو می سازه.

احساس آدم تغییر میکنه با تغییر محیط، با بالا رفتن سن و تغییر شرایط زندگی. اما به آدم فراموشی که دست نمی ده چطور یادم بره که چه شب یلداهایی داشتم، چه اونوقتی که تک و تنها توی سوییت 36 متری کوچه افتخار بودم، چه اونوقت هایی که با همسر جان خونه و زندگی خودمون رو داشتیم. همشون رو یادمه و هرگز یادم نرفته و نمی ره. شب یلدا یه بهانه قشنگه برای اینکه دور هم باشیم و لحظات خوشی داشته باشم. اینجا این بهانه رو ندارم، یه بهانه دیگه پیدا می کنم...چه فرقی داره؟! آخه من چطوری نیدا تایلندی با شوهر و بچه های اوزی رو به شب یلدا دعوت کنم...باز نوروز باشه یه چیزی. والله همین بچه های دوروبر خودمون رو هم نمی تونم به شب یلدا دعوت کنم وسط تابستون، چه برسه به خواهران و برادران اوزی...

حالا نمی شد این مملکت ما به جای نیکره جنوبی توی نیمکره شمالی بود که ما حس شب یلدا هم داشته باشیم. مملکت جهان اولی همینه دیگه همه مشکلاتت حل می شه می مونه حس شب یلدا.

*در زبان مازندرانی به معنی ازگیل وحشی

**نوعی تنقلات که با کنجد و آب و شکر درست می شه

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

امشب شب شنبه هست...

امشب شب شنبه هست، یعنی فردا تعطیلم. بعد از هزار سال که که اینجا چیزی ننوشتم، فرصت کردم که اینجا یه چیزی ینبویسم. چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود. آخه نوشتن یه حس و حال خاص می خواد.این چند وقته اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت نمی کردم یه چیزی بنویسم، هزار بار توی اتوبوس وقطار سوژه واسه نوشتن پیدا می کردم اما فرصت نوشتن نداشتم...باور نمی کنی نه؟ حق داری .... اما این بار رو باورم کن...سوای اینکه اینجا خوش گذروندن و تفریخ یه بخشی از زندگی هست و جز اوقات خالی حساب نمی شه ... من دوشب در هفته ساعت 11 شب می رسم خونه این یعنی اینکه دو شب دیگه که زود می رسم باید به آشپزی و نظافت خودم و خونه برسم.....بگذریم...

امشب با دوستی عزیز.. خیلی عزیز حرف می زدم به یاری تکنولوژی... بعد از 8 ماه تونسنم از احساسم وقت خداحافظی باهاش حرف بزنم... هشت ماه سکوت... من و اون .. هر دو....هشت ماه بغض.... بغض مزمن... هنوز هم می گم ازاین مهاجرت ذره ای پشیمون نیستم ...اگر دوباره حق انتخات داشته باشم هم مهاجرت می کنم....و بغض می کنم.... اما گریه نمی کنم.. نه اینکه گریه کردن بد باشه.. نه اصلا... گریه مثل خنده هست.. بخشی از زندگیه... اما من الان نمی تونم گریه کنم، اگه الان گریه کنم یابد روزها گریه کنم......من باید این روزها رو صرف یه کار دیگه کنم نه گریه کردن ... اینکه کدوم به کدوم ارجحیت داره الان بهش فکر نمی کنم.. الان فقط و فقط به هدف فکر می کنم..... هدف آرامشه....برای من و کل خانواده ام...

روزاهای سختی رو گذروندم... خیلی سخت...روزاهایی رو که فکر کردم این دیگه آخر تحمل من هست اما.... سخت تر از اون رو م تحمل کردم....و شاید سخت تر در راه باشه.... کسی چیزی نمی دونه...

اما خیلی چیزها بدست آوردم.... به جرات می گم پر بار ترین سال زنگی من، امسال هست.... وقتی می شمرم می بینم که خیلی چیزها بدست آوردم ....اول از همه رویا هایی که روزی برام دست نیافتنی بودن امروز برام نه تنها سهل و آسون هستن که به نظرم ساده می ان و فکر میکنم باید ازشون بگذرم در غیر اینصورت در جا می زنم....

من آدم فراموش کار یا نا شکری نیستم.... اما باید برم جلو....چقدر توی این راه این همسر جان نازنین به من انرژی داد... دیشب توی قطار به کارگر اوزی بد لهجه اومد نشست رو به روی من ازم پرسید می تونم یه سوال ازت بپرسم... گفت آره.. گفت چرا دخترا با موهاشون بازی می کنن... آخه من داشتم با موهام باری می کردم...بهش گفتم نمی دونم اما من هر وقت فکر می کنم با مو هام بازی می کنم.... طرف کچل بود گفت پس من چی کار کنم وقتی می خوام فکر کنم.. بهش گفتم به دوستی داشتم مثل تو .. خودش گفت کچل؟... بعد من گفتم آره.. اما با موهاش باز ی کرد وقتی می خواست فکر کنه... دوباره پرسید چرا وقتی یه دختری می ره توالت یه دختر دیگه هم می ره توالت باهاش؟ گغتم نمی دونم. ازم پرسید این وقت شب اینجا چی کار می کتی؟ گفتم دارم می رم خونه کلاس داشتم. پرسید دوست پسر داری؟ گفتم شوهر دارم. پرسید چند ساله؟ گفتم ده ساله. پرسید خوشحالی؟ گفتم اگه دوباره برگردم، همین آدم رو انتحاب می کنم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

یه دونه توی خاک....

گفته بودم به نیت سبز کردن، دونه توی خاک کاشتم، خب سبز هم شدن، سبز هم شدم! خیلی ساده از جمعه پیش شروع شد، یه ایمیل... سه ساعت بعد یه جواب یه خطی... اما برای من معنی اش به اندازه ی یه تمام کلمه های توی یک لغت نامه بود." بیا دفتر ما با هم حرف بزنیم." اون شاید فقط می خواست حرف بزنه اما من می خواستم کار رو بگیرم، می خواستم همه تواناییم رو به کار بگیرم، می خواستم ببینم چند مَرده حلاجم! آروم بودم خیلی آروم. اونقدر که خودم هم تعجب می کردم. من همیشه مصاحبه رو دوست داشتم توی ایران، چون می تونستم از خودم بگم اون جور که اون خوشش بیاد، اما مصاحبه انگلیسی، اونم توی شرایطی که من به کار احتیاج دارم یه چیز دیگه است!

سایت حمل و نقل عمومی رو چک کردم یه اتوبوس و یه قطار باید سوار می شدم. برای چندمین بار خیابونی که دفتر شرکت ....توش هست رو روی گوگل مپ دیدم و توش قدم زدم. صبح سه شنبه چیتان فیتان کرده اونطوری که مناسب مصاحبه باشه، رفتم توی ایستگاه اتوبوس نشستم منتظر، تا اتوبوس بیاد. یه خانم مسن هم اومد نشست، بهش لبخند زدم گفت صبح به خیر. جوابش رو دادم. پرسید مننظر کدوم اتوبوسی؟ وقتی جوابش رو دادم گفت اتوبوس من هم همین هست. دلم خواست باهاش حرف بزنم واسه همین بهش گفتم من دارم می رم مصاحبه. این اولین بارم هست. دیگه سر صحبت وا شد. اون ارمنی بود معلوم شد همسایه هستیم، خونه اش توی ساختمون روبروی خونه ما هست. تازه وقتی فهمید من خونه ام کجاست گفت تو همسایه دوست من هستی. پایین آپارتمان ما خونه دوستش هست. تا ایستگاه قطار با هم حرف زدیم. چه شیرین و مهربون حرف می زد. از حال و روزم پرسید که شوهر و بچه دارم یا نه. وقتی فهیمد بچه ندارم با لحن امیدوارانه ای گفت خب غصه نخور هر وقت خدا بخواد می ده. بهش گفتم خودم هنوز تصمیم نگرفتم. چند دقیقه بعد یواش تو گوشم پرسید هیچ وقت سعی کردی بچه دار بشی؟ من که داشتم از خنده می مردم....

کلی گپ زدیم منو دعوت کرد برم خونش واسه یه فنجون قهوه. زن به اون سن و سال ترکی، عربی، ارمنی و انگلیسی بلد بود. بهش گفتم تو شانس امروز من هستی. خندید. فکر کنم باور نکرد. اما جدی گفته بودم. حرف زدن با اون باعث شد استرس مصاحبه از بین بره و از همه مهم تر اون زمان اولیه ای که لازم داشتم تا موتور انگلیسی حرف زدنم راه بیفته رو بهم داد.

توی ایستگاه قطار، داشتم از پله می رفتم بالا یه آقاهه بهم گفت کفشات چقدر قشنگه روش نوشته on wit!

بهش گفتم تا قبل از این ندیده بودمش و واقعا ندیده بودمش!!!!

رسیدم به خیابون موعود! همون خیابونی که وقتی ایران بودم هزار بار با حسرت توش قدم زدم از طریق گوگل مپ و از صدقه سر تکنولوژی و با خودم می گفتم یعنی می شه یه روز برم اونجا.... حالا داشتم توش راه می رفتم کاملا واقعی توی یه روز آفتابی که باد هم می اومد. این باد اینجا هم وقتی می وزه انگار پارچه مخمل می کشه روی تن آدم از بس لطیفه ( اما می گن طوفان هم زیاد می آد!) همیشه فکر می کردم روزی که برم دفتر این شرکت ته ته همه آرزوهاست. چقدر باید اون روز با اعتماد به نفس باشم که اینکار رو بکنم!!!! اون روز اومده بود، من هم به اندازه ای که فکر می کردم قوی و با اعتماد به نفس نبودم... اما اصلا برام مهم نبود.. مهم این بود که من داشتم کاری رو می کردم که همیشه آرزوش رو داشتم.

یک ساعت حرف زدیم، اولش مدیردفتر بعد هم مدیر توسعه اومد. همون جا بهم گفتن که از پیشنهاد من به عنوان والنتیر استقبال می کنن من براشون یه فرصت هستم همون طور که اونها برای من یه فرصت هستن. یه چیزی هم گفت که من تا قبل از اون نمی دونستم و برام خیلی خوشحال کننده بود. گفت که سال جدید یه نیرو می خوان بگیرن وقتی این رو می گفت چشاش برق می زد. گفت البته به خودت بستگی داره که چه مدت اینجا والنتیر باشی. من هم گفتم من می خوام روی این کار والنتیرم تمرکز کنم تا اون شغل اصلی رو بگیرم. لبخند زد. معلوم بود که حرف هم رو خوب می فهمیدیم. همه مدارکم رو بهش دادم گفتم اگه می خوای چک کنی. اینو اینجا فهمیدم کسی ازت مدرک نمی خواد این خودت هستی که می تونی ارایه بدی. من هم دیدم بهش نشون بدم خیلی بهتره. معمولن هم در جواب می گن فقط کپی می خواهیم. که خب مودبانه همون چک کردن هست.

دیروز با دوستم حرف می زدم پرسید چه جوری تونستی این حرفها رو بزنی منظورش این بود که این اعتماد به نفس رو از کجا آوردی؟

خب......از حرف زدن با دنیل 19 ساله، یه پسر اوزی با سابقه پرتغالی. که می دونه توی زندگیش می خواد، یه شرکت چاپ بنر و تابلوهای تبلیغاتی داشته باشه. الان هم داره توی یه همچین شرکتی کار می کنه بدون حقوق. کارفرماش گفته کلاسات توی تیف تموم بشه استخدام می شی. هفته پیش با هم یه داستان نوشتیم. معلممون گفته بود دو تا عکس انتخاب کنید و دوتا دوتا براش یه قصه بنویسید. من ایده می دادم اون هم که گرامرش بهتر از من بود می نوشت. باور نمی شد که دارم داستان می گم. همیشه آرزو این هست که یه روزی یه وبلاگ انگلیسی هم داشته باشم. داستانه ساده بود مهم ارتباطه بود.

از حرف زدن با کتی 60 ساله که نزدیکه 20 سال هست اینجاست. اون چینیه. عاشق باغبونی هست. ازش پرسیده بودم چرا جعفری که کاشتم سبز نشد؟ گفت کی کاشتی؟ گفتم 3 هفته پیش. گفت سرد بوده یه کم آب گرم بریز توی گلدون در می آد. با محبت گفت هفته دیگه برات یه بوته می آرم. خیلی مهربونه. اون هم همون اوایل بهم گفت بچه دار شو. بهش گفتم واسه چی باید بچه دار بشم؟ گفت چون طبیعت این هست، بعد هم از مشکلاتش خودش و پسرش که توی سن بالای 40 سال به دنیا آوردتش برام گفت.

از حرف زدن با یان دختر جوون چینی که اینجا مهندسی پزشکی داره می خوونه، از حرف زدن با سایمون چینی که مهندس کامپیوتره، از حرف زدن با اون یکی سایمون که چینی هست اما اینجا دنیا اومده و اصطلاحا نسل اولی هست، با دوست مهربون ژاپنی ام به اسم میسا که حسابدار هست. چقدر در مورد سریال اُشین با هم حرف زدیم و این که چقدر بد شانس بوده. تازه اونجا بود که فهمیدم از روی فیلم. سریال ها نمی شه مردم یه کشور رو شناخت. کارگردانها اون چیزی رو نشون می دم که براشون مهمه یا دوست دارن. باید با مردم زندگی کرد تا اونها رو شناخت.

چقدر من این تنوع فرهنگی اینجا رو دوست دارم، آدما در کنار هم بی توجه به ملیت اولیه شون زندگی می کنن و بهم احترام می ذارن.

هنوز راه درازی در پیشه، اما سد اولیه رو شکستم حالا می تونم از احساساتم، باهاشون حرف بزنم. من واقعا دارم سعی می کنم که زندگی کنم.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

بهار در سیدنی

بهار داره می آد، توی راهه خیلی نزدیکه. اونقدر که حسش می کنم. فردا بهار می آد اول سپتامبر. گر چه اینجا تفکیک فصل های سال از همدیگه خیلی آسون نیست. اما دوست دارم که اومدن بهار برام یه چیز خاص باشه. شاید به خاطر اینکه همیشه بهار ما با نوروز بوده با تغییر، با تکاپو، با عیدی، با سبزه، با هفت سین، با بوی خوش سنبل که توی خونه می پیچید.

امسال 2009 و 2010 شمسی اش که می شه 88 و 89 عجیب ترین سال زندگی ام بود. دو تا پاییز و زمستان و دو تا بهار. از بهار ایران که فقط 18 روزش رو دیدم. بیشتر یک سال پاییز و زمستان به یادم هست. دیروز وقتی رفته بودم پیاده روی بوی شکوفه های درختها رو حس می کردم. زیر هر درخت که شکوفه داشت می ایستادم یه چرخ می زدم می خواستم همه بوی خوشش رو با خودم ببرم. انگار این تنها چیزی هست که از زندگی توی ایران اینجا برام قابل لمسه و در دسترس. این هم از نوستالژی فصلی.

هوا یه دو هفته ای می شه که خیلی بهاری شده، من هم توی گلدون هایی که توی بالکن بود چند جور سبزی و گل کاشتم. دیروز دیدم که دو تاشون سبز شده و دارن از زیر خاک می یان بیرون. دیدن یه نقطه سبز توی یه گلدون خاک لذت زیادی داره. اونها رو به نیت سبز کردن کاشتم سبز کردن خیلی چیزا، زندگی، رویاها، خواسته ها، آرزوها.... نه فقط مال خودم برای همه کسایی که توانایی داشتن رویا رو دارن. همون موقع که داشتم واسه خودم باغبونی می کردم اولین تماس رو واسه کار با هام گرفتن... باورش سخته مگه نه؟ اما این اولین تماس بود. برام مهم نیست که اون کاره نشد. مهم اینه که بالاخره یکی به من زنگ زد یعنی رزومه من اونقدر براش جذاب بوده که بهم زنگ بزنه.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

گردش علمی با کالسکه

ساعتی که من سوار اتوبوس می شم، ساعت شلوغی نیست چون اونوقت (حدود ساعت 9:25) همه رفتن سر کارشون یا مدرسه. می مونن پیرزنهایی که عادت دارن هر روز برن خرید یا مادرهای جوون که با بچه هاشون می خوان روزشون رو یه جایی با هم خوش بگذرونن و من که تازه عاشق درس خووندن شدم.اما هر چی که به شهر تزدیک تر می شیم اتوبوس شلوغ تر می شه. البته تقریبا همیشه شما شانس نشستن در اتوبوس رو دارید. من که همیشه صندلی خودم رو انتخاب می کنم از بس که خلوته.

دیروز صبح مثل همیشه سر ساعت سواراتوبوس شدم. 2 تا ایستگاه جلوتر یه خانمی با یه چمدون کوچیک و یه ساک دستی سوار شد. دیدم که بارش رو نذاشت توی قسمت مخصوص بار. توی اتوبوس ها یه جایی رو برای قراردادن لوازم اضافه ای که همراه مسافرها هست تعبیه کردن که بار شون رو اونجا بذارن و برن بشینن. با خودم گفتم این امروز یه ماجرایی می شه. بعدش خانمه رفت نشست روی صندلی مخصوص معلول ها و مادرایی که با بچه و کالسکه هستن. البته این کار عجیبی نیست می شه که روی این صندلی ها نشست اگه که کسی اومد خواست اونجا بشینه و جا نبود طرف پا می شه و جاش رو می ده به اون کسی که لازم داره و این مطلب رو نوشتن و چسبوندن به شیشه توی این قسمت مخصوص اتوبوس. یه کم جلوتر دو تا مامان و 5 تا بچه سوار شدن با دو تا کالسکه!!! یکی از مامانها دوقلو داشت اون یکی هم 3 تا نخود قد و نیم قد. حالا این جوجه فسقلی ها با هم حرف می زنن اون وسط از مامانشون سوال می کنن، مامان ها هم در حال جا به جا کردن کالسکه ها بودن، چون باید کفه صندلی ها رو بر می گردوندن بالا تا کالسکه ها جا بشن. ولی اون خانمه و چمدونش هم اونجا بودن!!! وا ویلا... ولی همه آروم، خونسرد، خانمه که چمدون داشت بیچاره، حیرون بود که چه باید بکنه، خوش رو نزده بود به اون راه که به من چه...اما نمی دونست چه کنه در اون وضعیت. فکر کنم چمدونش سنگین بود نتوسته بود بلند کنه بذار جای بار. خلاصه...آقای راننده خیلی مودبانه به ایشون گفت می شه لطفا شما یه جای دیگه بشینید.. نه تحقیری تو صداش بود و نه بی ادبی... فقط یه خواهش بود... اون هم پاشد اومد پیش من نشست. جالب اینکه اون مامان ها هم اصلا به خانمه چیزی نگفتن واسه پاشدن فقط تشکر کردن. من به خانمه گفتم اگه می خوای چمدونت رو بذار بین منو و خودت. آخه گذاشته بود توی راهرو بین صندلی ها جای رفت و آمد رو گرفته بود. احتمالا فکر کرده بود اگه بذاره کنار پای خودش ممکنه جای من تنگ بشه...تشکر کرد و گفت ایستگاه بعدی جام رو عوض می کنم، گفت می خواد ایستگاه مرکزی قطار پیاده شه ( یعنی آخرین ایستگاه) و گفت که استفاده از وسابل نقلیه عمومی هم یه چلنجی هست و این حرفا.... می خواستم بگم چلنج ندیدی که به این می گی چلنج فدای انگلیسی حرف زدنت بشم من...هر بار که سوار اتوبوس می شم یاد اتوبوسهای ولیعصر می افتم که این آخری ها مجبور بودم سوار شم چون ولیعصر یه طرفه بود و یا باید پیاده می رفتی یا توی اتوبوس تبدیل یه کنسرو آدم می شدی... حالا صندلی مو انتخاب می کنم وقت نشستن!!!!

کار اینجا هم تموم نشد دقیقا 2 ایستگاه جلوتر یه مامان دیگه با کالسکه سوار شد، همه اتوبوس با هم خندیدن!!!!! این وسط چند تا آدم مسن هم سوار شدن که بقیه مسافر ها که نشسته بودن جلوی اتوبوس پا شدن جاهاشون رو دادن به اون آدم مسنا. اون دو تا مامان قبلی یچه ها رو جا به جا کردن بکیشون کالسکه خودش رو جمع کرد گذاشت توی جای بار تا مامان جدیده بتونه بیاد تو بعدش هم سه تایی با هم گرم صحبت شدن. وقتی اون جوجه فسقلیه از مامانش پرسید ما می تونیم بریم توی موزه پاور هوس؟ فهیمیدم برنامه شون چی هست. در واقع مامان ها بچه هاشون رو داشتن می بردن گردش علمی. چون یه فستیوال دانش این روزا توی این موزه و چند تا ساختمون اطرافش از جمله ساختمون تیف و تلویزون ای بی سی در حال برگزاری هست. دیده بودم که بچه های کوچولو رو می بردن بازدید. خب اینها هم خودشون دست به کار شده بودن.

حالا وقت پیاده شدن این مامان ها و بچه ها و کالسکه ها جالب بود. همه اتوبوس به تکاپو افتاده بودن. چون دقیقا جلو و پشت این مامان ها و بچه پر شده بود. یه خانمه که نزدیک جای بار بود کالسکه رو دست به دست رسوند به مامانه، مامانه اول بچه ها رو راهی کرد و خودش هم پشت سرشون همین جور هم که می رفت به راننده می گفت یه دقیقه صبر کن ما داریم پباده می شیم ، هنوز پیاده نشدیم . اینچوری راننده رو در چریان می ذاشت گر چه که اون از توی آینه می دید. پشت سرش مامانه با کالسکه و دوقلوها داشتن پیاده می شدن. حالا وقت پیاده شدن احتیاج به کمک داشت اما دوستش خودش دستش بند بود تا بیاد ترمز کالسکه رو بزنه و برگرده به دوسته کمک کنه یه آقاهه مسافر که می خواست سوار شه، اومد کمکش و کالسکه رو پیاده کرد. آخرش هم مامان دو قلو ها یه دست حسابی برای همه آدم های توی اتوبوس تکون داد و از همه تشکر کرد! یه تشکر واقعی نه کشکی که خودش هم صدای خودش رو نشنوه .....دوست داشتنیه مگه نه ؟!

اینجوری بود که همه کمک کردن تا بچه ها به گردش علمی شون برسن، مامان ها توی خونه نمونن تا افسرده بشن و در نهایت یه جامعه سالم و شاد داشته باشن. خیلی ساده بود، واقعا از کسی انرژیی نگرفت اما اگه مامانه می خواست تنهایی انجام بده، سخت می شد.

بعد از پیاده شدن من هم، فکر کنم خانم مسافر کنار دستم به اندازه کافی جا برای چمدونش داشت.... جای برای همه هست اگه فقط به فکر خودمون نباشیم.

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

پل عابر

از روزی که پامو گذاشتم اینجا، گفتم اینجا سرزمین شدن هاست، نشد نداریم مگه خلاف قانون باشه. با خودم گفتم اینجا همممه کارای دلی رو که سالها حسرتش رو خوردم، انجام میدم. اینو گفتم...

همه می دونن من چطور مثل سگ از بلندی و پله می ترسم. یه ترسه، ازم هم نپرسین واسه چی؟ واسه چی نداره؟! خب می ترسم دیگه...اونقدر می ترسم که حتما باید دست یه نفر رو بگیرم تا بتونم قدم از قدم بر دارم، کاملا پاهام قفل می شه و نمی تونم راه برم، یه تصوری با هام هست که الان زیر پام شل می شه و می ریزه...

ده بار همسر جان گفته بیا برو دکتر، شفا می گیری!!! می گفتم نه!!!! اگه برم منو می بره لب پرتگاه می گه بپر. من می میرم از ترس! نمی رم مگه زوره؟!!

همون روز اول که از در مُتل اومدیم بیرون تا محیط اطرافمون رو کشف کنیم، یه پل هوایی عابر رو هم کشف کردیم -از شانس من فکر کنم این تنها پل عابر در کل سیدنی باشه. اون هم دقیقا ور دل من!!!- مجبور بودیم از روش رد بشیم، چون چاره دیگه ای نبود، فکر اینکه از وسط اتوبان رد بشید رو هم از سرتون بیرون کنید. البته من هرگز این کارو رو توی تهران هم نمی کردم . براش راه حل های دیگه ای پیدا می کردم مثلا مسیرم رو عوض می کردم که مجبور نشم از روی پل عابر رد بشم! اما اینجا واقعا راه دیگه این نبود. بماند که با چه ترس و لرزی در حالیکه دست همسر جان رو محکم گرفته بودم و به اطراف هم نگاه نمی کردم از روی پل رد شدم.

همون روزا ما دربدر دنبال خونه بودیم، شانس من هر چی خونه هم پیدا می شد اونور پل بود. همسر جان می گفت اگه این خونه ها اکی بشه تو چی کار می کنی؟ من هم می گفتم اکی بشه، من یه کاری می کنم. البته بعدا یه راهی پیدا کردم که یه ذره دورتر بود اما دیگه لازم نبود از روی پل روی بشم. اما من می خواستم از روی پل رو بشم....واسه همین هر بار با هزار ترس و لرز و در حالیکه دستام خیس عرق می شد و حتما همراه همسر جان از روی پل روی می شدم. هر بار کلی به خودم قوت قلب می دادم که تو می تونی برو ترس نداره ....دور ور برت رو نگاه نکن و برو ....بچه دوساله ها هم از روش رد می شن...

زد و ما بالاخره اونور پل یه خونه خیلی خوب پیدا کردیم، الان بیش از دو ماه می شه که حداقل روزی یک بار خودم به تنهایی از روی پل عابر رد می شم بدون دلهره.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

نوستالژی خوب من

این حرف هایی رو که الان می خوام بگم رو خیلی وقته که می خوام بنویسم اما فرصت مناسبش رو پیدا نمی کردم چون می خواستم یه وقتی باشه که با دلم حسابی خلوت کرده باشم واسه این هم که با دلم خلوت کنم نباید دل مشغولی داشته باشم. اما امروز وقتشه. آفتاب زیبای زمستونی همه جا پهن شده و از پنجره اتاقم به من می تابه و کاملا سمت چپ بدنم و پشتم رو که نزدیک به پنجره هست، گرم می کنه. هر وقت آفتاب اینجوری، مثل یه پتو سفری گرم و نرم منو نوازش می کنه یاد آفتاب پاییز زادگاهم می افتم که وقتی زنگ تفریح ها توی حیاط مدرسه بودم منو گرم می کرد، وقتی یه بچه دبستانی بودم.... همه چیز توی ذهنم تازه و زنده است: اون حیاط دبستان فروغی(شهید ضیایی- من هرگز بهش نگفتم شهید ضیایی)، اون شلوغی کودکانه بچه ها( اما ما فکر نمی کردیم بچه ایم)، زنگ مدرسه که چکشی بود، خانم خاوری ناظم مدرسه که یه پسر جوون و خوش تیپ داشت یه وقتهایی می اومد مدرسه با مامانش توی حیاط قدم می زدن و صحبت می کردن. همیشه پیش خودم فکر می کردم دارن در مورد موضوع خواستگاری و آخرین دختری که دیدن صحبت می کنن. ولی به جان شما من نظری به پسرش نداشتم همه هم می دونن که من از بچگی عاشق منوچهر بودم که با برادرم می رفتیم ازش ساندویچ می خریدیم، بعدا فهمیدم اون علاوه بر ساندویچ اوایل انقلاب آب شنگولی می فروخته تو همون مغازه. حالا موندم چه جوری ما از دست خاله جون زاغی فرار می کردیم و می رفتیم سر کوچه ساندویچ می خریدیم اون هم از یه پیاله فروشی!!!

یادمه اون وقتها خیلی ماشین و تاکسی کم بود توی خیابون ها و شاید دقیقه ها کنار خیابون می ایستادیم تا یه تاکسی از اون دور می اومد، شاید سوارمون می کرد شاید هم نه. وقتهایی که با خاله جون زاغی می رفتیم خونه امجدخاله توی بخش هشت- خونه شون خیلی دور بود و اصلا تاکسی اونجا ها نمی رفت- باید کلی پیاده روی می کردیم. یادمه که توی خیابون فرهنگ اونقدر خلوت بود که صدای پای خودم رو می شنیدم. آروم، خلوت، با آرامش، بدون استرس...

سالها پشت هم گذشت و گذشت و من همیشه حسرت اون روزها، اون حس وحال وآرامش رو داشتم. مگه می شه زمان رو برگردوند تا دوباره همون حس و وحال رو تجربه کنی؟! آرزوی من تجربه دوباره همون خوشی های کوچیک و با ارزش بود، بوی نم بارون، آفتاب درخشان بعد از بارون، هوای لطیف توام با بوی خوش گلها، خزه های لای جرز دیوار ها و موزاییک ها، خونه های قدیمی پر از خاطره، آدما با عادتهای مشخص در ساعتهای معینی از روز مثل گل آب دادن، خرید رفتن، چای نوشیدن، ...

حالا اینجا همه اون چیزا رو دارم، همه اون خاطره ها برام دوباره زنده شدن، جون گرفتن. همین چیزا منو به اینجا گره می زنه. من خاطراتم رو اینجا پیدا کردم. این برای شروع. به همین هم بسنده نمی کنم من اینجا خاطره می سازم تا دلم برای این خاطرات تنگ بشه. اصولا تمام مشکلات آدمای مهاجر با خاطراتشون هست که متاسفانه توی چمدون جا نمی شه که بیارنش. من اینجا غریب نیستم، این هوا که وضعیتش ثابت نیست و معلوم نیست که آفتابه یا بارون و همین تو رو مجبور می کنه که همیشه یه چتر همراهت داشته باشی ( اگر چه من هیچ وقت چتر بر نمی دارم)، درختهای همیشه سبز بدون خزان ( درختهای نیمکره جنوبی خزان ندارند اونهایی رو هم که می بینید زرد می شن مال نیمکره شمالی هستند که به اینجا آوردنشون.)، خونه ها با سقف سفالی قرمز و بدون دیوار( یه دونه اش مال منه، به زودی پیداش می کنم)، شمشادهایی که حریم خونه ها رو تعیین می کنن، خیابونایی که باید از سمت چپ توش رانندگی کنی، حتی مردم برام آشنا هستن. اما وقتی توی 18 سالگی رفتم تهران سالها طول کشید تا تهران رو شهر خودم بدونم... خیلی طول کشید تا، به درختای ولیعصر احساس وابستگی کنم، یا فکر کنم مال منن.

اینجا یه چیزی منو با اون گذشته های دور که همیشه حسرتش رو داشتم پیوند می زنه، یه جور برگشت به گذشته واقعی نه خیالی و توهمی. من توی 35 سالگی دارم توی محیط 5 سالگیم زندگی می کنم چی از این بهتر.

نگید خب چشت 8 تا برمی گشتی ولایتت، تو که جنبه پایتخت نداشتی! این آخری ها ولایت هم که می رفتم دلم برای تهران تنگ می شد آخه ولایت من دیگه اون ولایت نبود. شلوغ، پرسروصدا. فقط وقتی روزای تعطیل می رفتم توی خیابون می شد مثل قدیما اما همیشه یه چیزی کم بود! اون چیزی که اونجا کم بود اینجا فراوونه.

حالا هر کی هر چی می خواد بگه، غرب زده، شرق زده، از خود بیخود هیجان زده، ...

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

دغدغه اوزی ها

ما که تازه اومده بودیم – همچین می گم انگار 10 ساله این جام، ولی واقعا همون اولش منظورمه – یه برنامه ای بیشتر از همه توجه مون رو جلب کرده بود، یه مسابقه آشپزی به نامه مَستر شِف. نه از این مسابقه آبکی ها، مسابقه جدی و هیجانی. خب ما هم که تو متل بودیم و یه تلویزیون داشتیم و می دیدیم فقط به صرف اینکه چیزی دیده باشیم و دو تا کلام هم از زبون خواهران و برادران اوزی مون چیز یاد بگیریم. اونقدر هم غرق کارامون بودیم که نگو و نپرس... ای بدو اینجا خونه هست واسه اینسپکشن، برو ببین و فرم پر کن واسه تقاضای اجاره خونه... رزومه درست کن... دنبال کار بگرد.....نگران که مبادا کار پیدا نشه... اگه نشه چی می شه...بعدشم هنوز حال و هوای ایران تو سرمون بود و حسابی مستعد واسه مضطرب شدن. خلاصه... ما خونه رو پیدا کردیم و اومدیم سر خونه زندگی مون که شامل 2 تا چمدون و 5 تا کارتن بود. حالا بدو بدو وسیله بخر... از کجا بخرم...ایکیا؟ جان کوتس؟ هاروی نرمن؟ اِوری دی لیوینینگ؟ سر کوچه مون؟ چه جوری بیارم... چقدر پولش می شه... یکی نبود به ما بگه آخه آدم عاقل واسه چیز،میز خریدن مضطرب می شه؟!! همین جا بگم به همه مهاجرای عزیز که ما بدون یخچال ده روز زندگی کردیم و نمردیم!! برای خرید وسایل وقت بگذارید، دقت کنید، لذت ببرید اما حرص نخورید و استرس هم نداشته باشید. سوالی داشتید هم از من بپرسید البته مهاجرای استرالیا.

بخش خیلی مهم خرید کردن اینجا بود که ما میخواستیم دُرباشه، ارزون باشه، قلتون هم باشه (با کسب اجازه از دوست عزیزم م.ت.پ که این اصطلاح رو همیشه به کار می بره و کپی رایتش مال ایشونه) سر همین جریان ما بیش از یک ماه تلویزون نداشتیم، یعنی خریدیم ولی در فروشگاه جی بی های- فای موجود نبود و قرار بود آقایان در سامسونگ بسازند و بفرستند! اما بد قولی کردن و سر وقت به ما تحویل ندادن و ما هم پولمون رو پس گرفتیم، اونها هم در دم پول رو به حسابمون ریختن!! ما هم رفتیم از یه جای دیگه همون تلویرون رو خریدم. البته همه زحمت های پیدا کردن یه جای دیگه رو دوست عزیزمون ن.ج کشید که جا داره از این "تریبون جهانی" ازش تشکر کنم که ما رو تلویزیوندار کرد. حالا چرا اینقدر این تلویریون برامون مهم بود؟!! چون روی این مدل تلویزیون برادران و خواهران عزیز در سامسونگ به ما یک عدد بلو- ری مفت و مجانی می دادن که قیمت خودش به تنهایی 800 دلار بود! حالا فهمیدین دُرباشه، ارزون باشه، قلتون هم باشه یعنی چی؟

ما تلویریوندار شدیم و دیگه شب ها می نشستیم و برنامه تلویزیون اوزی ها رو می دیدیم. دیدم که هنوز مسابقه جذاب مَستر شِف ادامه داره و هیجانی تر هم شده و کارگردان هم با سلیقه هر چه تمام تر، به برنامه اش جو می ده و مردم رو می ذاره سرکار. تا باشه از این سرکاری ها!

براتون بگم اگه یکی توی یک بخش مسابقه کارش رو خوب انجام نمیداد، گریه! می کرد، همچین می شد قیافه اش انگار داروندارش رو از دست داده. یه بار قرار بود برن توی یک رستوران و رستوران رو اداره کنن وهر کسی یک نقشی داشت واسه این بخش از مسابقه. یک خانمی بود که افسر پلیس بود (اونها رو با اسم، سن و شغلشون معرفی میکنن) و سفارش ها رو می نوشت و به آشپزخونه می داد. ایشون یه اشتباه هایی کرد و یه کمی قاطی پاتی شد. باید حالش رو می دیدید، بعد از اون ایشون از ادامه مسابقه منصرف شد و مسابقه رو ترک کرد، چون فکر کرده بود نتونسته نقشش رو درست انجام بده.

این روزها دیگه مسابقه مَستر شِف اونقدر هیجانی شده که، چند شب پیش همسر جان می گفت دچار استرس می شم که کی می بره! و خودش به حرف خودش خندید.

نه! مسابقه مَستر شِف خیلی فرقی نکرده، کیفیت زندگی من وتو فرق کرده که به جای همه اون چیزهایی که سالها ما رو آزار داد و ذهنمون رو جوید و روحمون رو خراشید، حالا با یه مسابقه ظریف و دلنشین هیجان زده می شیم و زندگیمون بوی زندگی می گیره.

همه اینها رو گفتم که این رو بگم، دیشب نه پریشب در یک مرحله هیجانی و در یک رقابت کاملا دوستانه اما جدی بین ماریان و جاناتان، ماریان از مسابقه حذف شد. ماریان یه دختر جوونه که دانشجو فوق لیسانس هست و گویا خیلی بین مردم محبوب شده و مردم انتظار نداشتن که اون از مسابقه حذف بشه. اما خودش گفته که اینجور فکر نمی کنه و اون هم آدمه و آدمها هم همیشه پرفکت و تمام و کمال نیستن. نکته اینجا هست که توی اخبار دیشب یکی از تیتر های خبری حذف ماریان از مسابقه مَستر شِف بود!!!!!! با مردم مصاحبه کردن و با خودش. جالبه که ماریان گفته امیدوارم مردم این مسابقه رو بایکوت نکنن. ضمنا توی یه برنامه دیگه هم که سر شب پخش می شه و یه جورایی شبیه دور هم نشستن و حرف زدنه ایشون رو دعوت کرده بودن و مچ آقای کارگردان مسابقه رو گرفتن که تو در قسمت آخر حضورت در مسابقه در دو سکانس پشت هم گوشواره هات با هم فرق داشته!!! خلاصه اینکه الان دغدغه در استرالیا برای اوزی ها، ماریان و مسابقه مَستر شِف هست.

راستی دغدغه شما چیه؟

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

دختر توی پارک!

دیروز رفتیم پارک. این پارک در کنار یک خور (فرورفتگی آب در خشکی) قرار گرفته برای همین طبیعتش با پارکهایی که من تا به امروز دیده ام خیلی فرق داره. البته بقیه چیزهای توی پارک هم خیلی برام عجیب بود مثلا اولش که وارد شدیم دیدیم یه چیزی شبیه یه سکو در کنار مسیر پیاده روی هست، روش هم چیزایی نوشته بودن مربوط به یکی از جنگ ها همراه با عکس به لحاظ کنجکاوی ایستادیم و شروع به خوندن کردیم که یه دفعه یه موزیکی برامون شروع کرد به پخش شدن. نگو یه چشم الکترونیکی به همراه بلندگو در کنار این سکو هست وقتی آدمایی مثل ما می ایستن اون شروع می کنه و بعد هم کل مطالب رو از طریق نوار ضبط شده پخش می کنه. حالا من بخند همسر جان بخند، تو بگو واسه چی؟!!! تعجب، حیرت، مقایسه،....بدون اینکه هم با هم حرف بزنیم می خندیدیم، یعنی اصلا احتیاجی به حرف زدن نبود.

پارک رو خیلی طبیعی ساخته بودن تا احساس اینکه داری وسط جنگل راه می ری بهت دست بده. اما تمهیداتی هم دیده بودن تا همین محیط طبیعی کاملا ایمن باشه مثل دوربین های مداربسته که در سرتاسر پارک دیده می شد.

این گذشت و ما وارد اون قسمتی از پارک شدیم که دقیقا در کنار خور بود و کلی صندلی و آلاچیق داشت واسه نشستن. واسه همین تعداد زیادی از مردم از تیپ های مختلف اومده بودن برای اینکه یه روز تعطیلشون رو به خوشی و آرامش بگذرونن.

یه گروه بزرگ با کلی وسیله و بچه و آدم بزرگ اومده بودن اونجا تا جشن تولد یکی از بچه ها رو بگیرن. کیک و شمع رو گذاشتن و شعرشون رو هم خوندن و بعدش هم مراسم کیک خورون شروع شد.

یه بابای جوون با پسر بچه کوچولوش داشت توپ باری می کرد. یه زوج جوون رو زمین دراز کشیده بودن و از آفتاب زیبای یه روز زمستانی لذت می بردن، آقاهه بلوزش رو درآورده بود و آفتاب می گرفت.

دو تا خانم حدودا 50 ساله قدم زنان حرف می زدن.

یه آقاهه از جلومون رد شد با خودم گفتم این آقاهه ایرانی هست چون فقط ما ایرانی ها با لباس رسمی می ریم پارک. حدسم درست بود با بچه اش که دوباره رد شد، بچه داشت فارسی حرف می زد.

خیلی ها از مدل های مختلف بودن اما یه دختر تنها نظرم رو جلب کرد، یه دخترتنها که با یه کوله پشتی نشسته بود روی چمن ها اولش که نشست شروع کرد به مالیدن کرم ضد آفتاب به خودش داشت بعدش هم کتابش رو در آورد و شروع کرد به خووندن. یه کم یعد یه ساندویچ در آورد و خورد. موقع رفتن هم داشت یه سیب بزرگ و قرمز رو گاز می زد. حتما از اینکه یه روز تعطیل به خودش این فرصت رو داده بود که چند ساعتی مال خود خودش باشه و با خودش خلوت کنه،احساس خوبی داشت. آره خب چرا که نه؟! هر آدمی یه وقتایی همین کار ساده رو می کنه. یاد بهترین دوستم افتادم که سالها پیش وقتی حدودا 20 ساله بود یه روز تابستون پا شده بود رفته بود دریا واسه انجام همین کار به ظاهر ساده. دریا به شهری که زادگاه من هست خیلی نزدیکه و مینی بوس هایی هست که مردم رو می بره و میاره و رفت و آمد خیلی عادی و راحته. اون طفلک من، هم همین جوری نشسته بود و داشت کتاب می خوند که یهو اومدن و سین جیم کردن و بردنش منکرات!!!! همه کیف و وسایلش رو گشتن!!! تک تک عکسهای خونوادگی توی کیفش رو دیدن!!! و پرسیدن این کیه اون کیه!!! دفتر خاطراتش رو خوندن!!!!!!!! تا شب هم نگهش داشتن برای اینکه شب ماشینشون می اومد که ملت رو ببرن شهر و تحویل ستاد مرکزیشون بدن!!! شانسی که دوستم آورد این بود که مامانش که اومد، به مامانش تحویل دادنش. انگار شی بود!! حالا چرا بهش شک کردن؟ چون تنها بود وداشت کتاب می خوند، لابد، چون کار دیگه ای نمی کرد. اصلا کار دیگه ای نمی شد کرد در قسمت شنای بانوان!!

حالا .....بعد این همه سال.... اون هم اینجا... با دیدن یه دختر تنها، در حال کتاب خووندن، زیر آفتاب، روی چمن، کنار آب، چرا تجربه تلخ تو برام زنده می شه؟!

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

؟؟

برای کدوم ثواب نکرده، این بهشت برین رو به من هدیه کردی، خدایا؟!!!

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

زنگ ورزش!

حرف زیاد دارم واسه گفتن و وقت کم. خودم هم نمی دونم از کدومش بگم. اونقدر که چیزهای تعریف کردنی دارم. امروز تو راه برگشت از کلاس سوار اتوبوس بودم و طبق معمول جایی می شینم که بتونم به راحتی بیرون رو ببینم، ببینم که نه، در واقع سعی می کنم با تمام وجود آن چه که پیرامونم هست رو اسکن کنم و توی ذهنم یه جای خوب براش پیدا کنم و نگهشون دارم. طوری نگاه می کنم انگار دفعه آخرمه که می تونم ببینم با لذت، با دقت.

از جلوی یه دبستان رد شدیم. اتوبوس توی ایستگاه وایساد. من هم شروع کردم به اسکن کردن. زنگ ورزش بود دو تا کلاس با دو تا معلم هر کدوم یه طرف حیاط بودند. حیاط که نه بگو باغ. معلم داشت برای دختر و پسرهای کوچولویی که شلوارهای ورزشی پوشیده بودند یه چیزهایی رو توضیخ می داد. بعضی ها شلوار بلند داشتند و بعضی هم شلوار کوتاه. همگی کلاه سرشون بود. یه دفعه همه با هم دویدن به سمتی که معلم اشاره کرده بود با خنده و شادی. شوق کودکانه اونها رو می شد از اون فاصله حس کرد. صورتاشون خندون بود لپاشون گل انداحته بود. اوج لذت شادی و خنده رو می شد توی صورت تک تک اونها دید. دیدم جلوم تار شد، تازه فهمیدم چشام پر اشکه الانه که اشکام دونه دونه سر بخوره رو لپام. دلم برای بچگی هام سوخت واسه همه بچه هایی که مثل خودم بودند. توی این دو ماهی که اومدم اینجا چندین بار دلم برای خودم سوخت و گریه کردم برای 35 سالی که تلف کردم، برای سالهایی که می شد خیلی ساده ازشون لذت برد. با دبدن اون کلاس ورزش یاد زنگ ورزش های خودمون افتادم. وقتی دبستان بودم ما یه معلم ورزش داشتیم اگه شانس می آوردیم اون سال حامله نبود، بارون نمی اومد، معلممون هم نمی خواست زنگ ورزش با ما ریاضی کار کنه، ما ورزش می کردیم. البته اگر کلید کمد وسایل ورزشی هم موجود بود چون بعضی وقت ها ناظم یا مدیر نبود و کلید نداشتیم، بعضی وقت ها هم خانم ورزش یادش می رفت کلید رو بیاره. حالا اگر همه این فاکتور ها مثبت بود ما ورزش می کردیم در واقع با یه توپ خودمون بازی می کردیم. البته وقت امتحان همه چیز جدی بود و ما باید مثل یک ورزشکار حرفه ای دراز نشست می رفتیم و 5 دور ؛ دور زمین بسکتبال می دویدیم و از این کار ها. کلا ما نسل امتحان و آزمون هستیم و در هر شرایطی بایر آزمون رو بدیم حتی اگه بهمون درس نداده باشند و جالب این که خودمون هم فکر می کردیم باید اینجوری باشه و اصلا مگه جور دیگه هم هست؟ یاد یه زنگ ورزش خودم افتادم. کلاس پنجم دبستان بودم. شاگرد اول کلاس و دیگه خیلی برو بیا داشتم واسه خودم. باید هم امتحان نهایی می دادیم. نزدیک های امتحان ثلث سوم بود و معلممون هم می خواست زنگ ورزشمون رو بگیره تا با ما ریاضی کار کنه. من و چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم که نریم توی کلاس و توی حیاط بمونیم. معلمممون هم که دید ما بچه ها موندیم توی حیاط رفت و مدیر رو آورد و بنای این رو گذاشت که من از وقت خودم می زنم در حالیکه می تونم بشینم توی دفتر اما می خوام با اینها ریاضی کار کنم. نمی دونم چرا همیشه این منت سر ما بود، یکی نبود بگه مگه من ازت خواستم اگه هم که می کنی لابد خودت خواستی. این دیگه منت نداره.

با توپ و تشر ما رو بردن تو. تازه همه به ما به چشم آدمهای نمک نشناس و پررو نگاه می کردن. اما یکی از بچه ها که الان هم از دوستان نزدیک هستیم به نام "م" توی حیاط موند و بعد هم از شدت ناراحتی از در مدرسه رفت بیرون. یعنی از مدرسه دلزده شد. رفت و به مامانش پناه برد گفت دیگه نمی خوام برم مدرسه اونها با من بد رفتاری می کنن منو تحقیر می کنن. جالبه بهتون بگم این خانم الان یه دندانپزشک با تخصص ان دو هست. نفر اول برد در بهترین دانشگاه دولتی ایران. این جماعت این بچه رو از مدرسه بیزار کرده بودند. خوب این هم خودش یه تخصصه که همه ندارن!!!!

این اولین باری بود که برای گفتن حرفم این طور جدی و جسورانه رفتار کرده بودم، نتیجه اش هم این شد که زدن توی سرم و حس عذاب وجدان و این که من خیلی بد هستم رو هم در من به وجود آوردن که این دیگه نوبره !!! همیشه کارشون این بود برای تغییر رفتارت خودت رو بر ضد خودت ترغیب می کردن. سالها گذشت تا فهمیدم اون روز من فقط حقی که نظام آموزشی برام تعیین کرده بود رو خواسته بودم و کار بدی نکردم!!