۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

نوستالژی خوب من

این حرف هایی رو که الان می خوام بگم رو خیلی وقته که می خوام بنویسم اما فرصت مناسبش رو پیدا نمی کردم چون می خواستم یه وقتی باشه که با دلم حسابی خلوت کرده باشم واسه این هم که با دلم خلوت کنم نباید دل مشغولی داشته باشم. اما امروز وقتشه. آفتاب زیبای زمستونی همه جا پهن شده و از پنجره اتاقم به من می تابه و کاملا سمت چپ بدنم و پشتم رو که نزدیک به پنجره هست، گرم می کنه. هر وقت آفتاب اینجوری، مثل یه پتو سفری گرم و نرم منو نوازش می کنه یاد آفتاب پاییز زادگاهم می افتم که وقتی زنگ تفریح ها توی حیاط مدرسه بودم منو گرم می کرد، وقتی یه بچه دبستانی بودم.... همه چیز توی ذهنم تازه و زنده است: اون حیاط دبستان فروغی(شهید ضیایی- من هرگز بهش نگفتم شهید ضیایی)، اون شلوغی کودکانه بچه ها( اما ما فکر نمی کردیم بچه ایم)، زنگ مدرسه که چکشی بود، خانم خاوری ناظم مدرسه که یه پسر جوون و خوش تیپ داشت یه وقتهایی می اومد مدرسه با مامانش توی حیاط قدم می زدن و صحبت می کردن. همیشه پیش خودم فکر می کردم دارن در مورد موضوع خواستگاری و آخرین دختری که دیدن صحبت می کنن. ولی به جان شما من نظری به پسرش نداشتم همه هم می دونن که من از بچگی عاشق منوچهر بودم که با برادرم می رفتیم ازش ساندویچ می خریدیم، بعدا فهمیدم اون علاوه بر ساندویچ اوایل انقلاب آب شنگولی می فروخته تو همون مغازه. حالا موندم چه جوری ما از دست خاله جون زاغی فرار می کردیم و می رفتیم سر کوچه ساندویچ می خریدیم اون هم از یه پیاله فروشی!!!

یادمه اون وقتها خیلی ماشین و تاکسی کم بود توی خیابون ها و شاید دقیقه ها کنار خیابون می ایستادیم تا یه تاکسی از اون دور می اومد، شاید سوارمون می کرد شاید هم نه. وقتهایی که با خاله جون زاغی می رفتیم خونه امجدخاله توی بخش هشت- خونه شون خیلی دور بود و اصلا تاکسی اونجا ها نمی رفت- باید کلی پیاده روی می کردیم. یادمه که توی خیابون فرهنگ اونقدر خلوت بود که صدای پای خودم رو می شنیدم. آروم، خلوت، با آرامش، بدون استرس...

سالها پشت هم گذشت و گذشت و من همیشه حسرت اون روزها، اون حس وحال وآرامش رو داشتم. مگه می شه زمان رو برگردوند تا دوباره همون حس و وحال رو تجربه کنی؟! آرزوی من تجربه دوباره همون خوشی های کوچیک و با ارزش بود، بوی نم بارون، آفتاب درخشان بعد از بارون، هوای لطیف توام با بوی خوش گلها، خزه های لای جرز دیوار ها و موزاییک ها، خونه های قدیمی پر از خاطره، آدما با عادتهای مشخص در ساعتهای معینی از روز مثل گل آب دادن، خرید رفتن، چای نوشیدن، ...

حالا اینجا همه اون چیزا رو دارم، همه اون خاطره ها برام دوباره زنده شدن، جون گرفتن. همین چیزا منو به اینجا گره می زنه. من خاطراتم رو اینجا پیدا کردم. این برای شروع. به همین هم بسنده نمی کنم من اینجا خاطره می سازم تا دلم برای این خاطرات تنگ بشه. اصولا تمام مشکلات آدمای مهاجر با خاطراتشون هست که متاسفانه توی چمدون جا نمی شه که بیارنش. من اینجا غریب نیستم، این هوا که وضعیتش ثابت نیست و معلوم نیست که آفتابه یا بارون و همین تو رو مجبور می کنه که همیشه یه چتر همراهت داشته باشی ( اگر چه من هیچ وقت چتر بر نمی دارم)، درختهای همیشه سبز بدون خزان ( درختهای نیمکره جنوبی خزان ندارند اونهایی رو هم که می بینید زرد می شن مال نیمکره شمالی هستند که به اینجا آوردنشون.)، خونه ها با سقف سفالی قرمز و بدون دیوار( یه دونه اش مال منه، به زودی پیداش می کنم)، شمشادهایی که حریم خونه ها رو تعیین می کنن، خیابونایی که باید از سمت چپ توش رانندگی کنی، حتی مردم برام آشنا هستن. اما وقتی توی 18 سالگی رفتم تهران سالها طول کشید تا تهران رو شهر خودم بدونم... خیلی طول کشید تا، به درختای ولیعصر احساس وابستگی کنم، یا فکر کنم مال منن.

اینجا یه چیزی منو با اون گذشته های دور که همیشه حسرتش رو داشتم پیوند می زنه، یه جور برگشت به گذشته واقعی نه خیالی و توهمی. من توی 35 سالگی دارم توی محیط 5 سالگیم زندگی می کنم چی از این بهتر.

نگید خب چشت 8 تا برمی گشتی ولایتت، تو که جنبه پایتخت نداشتی! این آخری ها ولایت هم که می رفتم دلم برای تهران تنگ می شد آخه ولایت من دیگه اون ولایت نبود. شلوغ، پرسروصدا. فقط وقتی روزای تعطیل می رفتم توی خیابون می شد مثل قدیما اما همیشه یه چیزی کم بود! اون چیزی که اونجا کم بود اینجا فراوونه.

حالا هر کی هر چی می خواد بگه، غرب زده، شرق زده، از خود بیخود هیجان زده، ...

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

دغدغه اوزی ها

ما که تازه اومده بودیم – همچین می گم انگار 10 ساله این جام، ولی واقعا همون اولش منظورمه – یه برنامه ای بیشتر از همه توجه مون رو جلب کرده بود، یه مسابقه آشپزی به نامه مَستر شِف. نه از این مسابقه آبکی ها، مسابقه جدی و هیجانی. خب ما هم که تو متل بودیم و یه تلویزیون داشتیم و می دیدیم فقط به صرف اینکه چیزی دیده باشیم و دو تا کلام هم از زبون خواهران و برادران اوزی مون چیز یاد بگیریم. اونقدر هم غرق کارامون بودیم که نگو و نپرس... ای بدو اینجا خونه هست واسه اینسپکشن، برو ببین و فرم پر کن واسه تقاضای اجاره خونه... رزومه درست کن... دنبال کار بگرد.....نگران که مبادا کار پیدا نشه... اگه نشه چی می شه...بعدشم هنوز حال و هوای ایران تو سرمون بود و حسابی مستعد واسه مضطرب شدن. خلاصه... ما خونه رو پیدا کردیم و اومدیم سر خونه زندگی مون که شامل 2 تا چمدون و 5 تا کارتن بود. حالا بدو بدو وسیله بخر... از کجا بخرم...ایکیا؟ جان کوتس؟ هاروی نرمن؟ اِوری دی لیوینینگ؟ سر کوچه مون؟ چه جوری بیارم... چقدر پولش می شه... یکی نبود به ما بگه آخه آدم عاقل واسه چیز،میز خریدن مضطرب می شه؟!! همین جا بگم به همه مهاجرای عزیز که ما بدون یخچال ده روز زندگی کردیم و نمردیم!! برای خرید وسایل وقت بگذارید، دقت کنید، لذت ببرید اما حرص نخورید و استرس هم نداشته باشید. سوالی داشتید هم از من بپرسید البته مهاجرای استرالیا.

بخش خیلی مهم خرید کردن اینجا بود که ما میخواستیم دُرباشه، ارزون باشه، قلتون هم باشه (با کسب اجازه از دوست عزیزم م.ت.پ که این اصطلاح رو همیشه به کار می بره و کپی رایتش مال ایشونه) سر همین جریان ما بیش از یک ماه تلویزون نداشتیم، یعنی خریدیم ولی در فروشگاه جی بی های- فای موجود نبود و قرار بود آقایان در سامسونگ بسازند و بفرستند! اما بد قولی کردن و سر وقت به ما تحویل ندادن و ما هم پولمون رو پس گرفتیم، اونها هم در دم پول رو به حسابمون ریختن!! ما هم رفتیم از یه جای دیگه همون تلویرون رو خریدم. البته همه زحمت های پیدا کردن یه جای دیگه رو دوست عزیزمون ن.ج کشید که جا داره از این "تریبون جهانی" ازش تشکر کنم که ما رو تلویزیوندار کرد. حالا چرا اینقدر این تلویریون برامون مهم بود؟!! چون روی این مدل تلویزیون برادران و خواهران عزیز در سامسونگ به ما یک عدد بلو- ری مفت و مجانی می دادن که قیمت خودش به تنهایی 800 دلار بود! حالا فهمیدین دُرباشه، ارزون باشه، قلتون هم باشه یعنی چی؟

ما تلویریوندار شدیم و دیگه شب ها می نشستیم و برنامه تلویزیون اوزی ها رو می دیدیم. دیدم که هنوز مسابقه جذاب مَستر شِف ادامه داره و هیجانی تر هم شده و کارگردان هم با سلیقه هر چه تمام تر، به برنامه اش جو می ده و مردم رو می ذاره سرکار. تا باشه از این سرکاری ها!

براتون بگم اگه یکی توی یک بخش مسابقه کارش رو خوب انجام نمیداد، گریه! می کرد، همچین می شد قیافه اش انگار داروندارش رو از دست داده. یه بار قرار بود برن توی یک رستوران و رستوران رو اداره کنن وهر کسی یک نقشی داشت واسه این بخش از مسابقه. یک خانمی بود که افسر پلیس بود (اونها رو با اسم، سن و شغلشون معرفی میکنن) و سفارش ها رو می نوشت و به آشپزخونه می داد. ایشون یه اشتباه هایی کرد و یه کمی قاطی پاتی شد. باید حالش رو می دیدید، بعد از اون ایشون از ادامه مسابقه منصرف شد و مسابقه رو ترک کرد، چون فکر کرده بود نتونسته نقشش رو درست انجام بده.

این روزها دیگه مسابقه مَستر شِف اونقدر هیجانی شده که، چند شب پیش همسر جان می گفت دچار استرس می شم که کی می بره! و خودش به حرف خودش خندید.

نه! مسابقه مَستر شِف خیلی فرقی نکرده، کیفیت زندگی من وتو فرق کرده که به جای همه اون چیزهایی که سالها ما رو آزار داد و ذهنمون رو جوید و روحمون رو خراشید، حالا با یه مسابقه ظریف و دلنشین هیجان زده می شیم و زندگیمون بوی زندگی می گیره.

همه اینها رو گفتم که این رو بگم، دیشب نه پریشب در یک مرحله هیجانی و در یک رقابت کاملا دوستانه اما جدی بین ماریان و جاناتان، ماریان از مسابقه حذف شد. ماریان یه دختر جوونه که دانشجو فوق لیسانس هست و گویا خیلی بین مردم محبوب شده و مردم انتظار نداشتن که اون از مسابقه حذف بشه. اما خودش گفته که اینجور فکر نمی کنه و اون هم آدمه و آدمها هم همیشه پرفکت و تمام و کمال نیستن. نکته اینجا هست که توی اخبار دیشب یکی از تیتر های خبری حذف ماریان از مسابقه مَستر شِف بود!!!!!! با مردم مصاحبه کردن و با خودش. جالبه که ماریان گفته امیدوارم مردم این مسابقه رو بایکوت نکنن. ضمنا توی یه برنامه دیگه هم که سر شب پخش می شه و یه جورایی شبیه دور هم نشستن و حرف زدنه ایشون رو دعوت کرده بودن و مچ آقای کارگردان مسابقه رو گرفتن که تو در قسمت آخر حضورت در مسابقه در دو سکانس پشت هم گوشواره هات با هم فرق داشته!!! خلاصه اینکه الان دغدغه در استرالیا برای اوزی ها، ماریان و مسابقه مَستر شِف هست.

راستی دغدغه شما چیه؟

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

دختر توی پارک!

دیروز رفتیم پارک. این پارک در کنار یک خور (فرورفتگی آب در خشکی) قرار گرفته برای همین طبیعتش با پارکهایی که من تا به امروز دیده ام خیلی فرق داره. البته بقیه چیزهای توی پارک هم خیلی برام عجیب بود مثلا اولش که وارد شدیم دیدیم یه چیزی شبیه یه سکو در کنار مسیر پیاده روی هست، روش هم چیزایی نوشته بودن مربوط به یکی از جنگ ها همراه با عکس به لحاظ کنجکاوی ایستادیم و شروع به خوندن کردیم که یه دفعه یه موزیکی برامون شروع کرد به پخش شدن. نگو یه چشم الکترونیکی به همراه بلندگو در کنار این سکو هست وقتی آدمایی مثل ما می ایستن اون شروع می کنه و بعد هم کل مطالب رو از طریق نوار ضبط شده پخش می کنه. حالا من بخند همسر جان بخند، تو بگو واسه چی؟!!! تعجب، حیرت، مقایسه،....بدون اینکه هم با هم حرف بزنیم می خندیدیم، یعنی اصلا احتیاجی به حرف زدن نبود.

پارک رو خیلی طبیعی ساخته بودن تا احساس اینکه داری وسط جنگل راه می ری بهت دست بده. اما تمهیداتی هم دیده بودن تا همین محیط طبیعی کاملا ایمن باشه مثل دوربین های مداربسته که در سرتاسر پارک دیده می شد.

این گذشت و ما وارد اون قسمتی از پارک شدیم که دقیقا در کنار خور بود و کلی صندلی و آلاچیق داشت واسه نشستن. واسه همین تعداد زیادی از مردم از تیپ های مختلف اومده بودن برای اینکه یه روز تعطیلشون رو به خوشی و آرامش بگذرونن.

یه گروه بزرگ با کلی وسیله و بچه و آدم بزرگ اومده بودن اونجا تا جشن تولد یکی از بچه ها رو بگیرن. کیک و شمع رو گذاشتن و شعرشون رو هم خوندن و بعدش هم مراسم کیک خورون شروع شد.

یه بابای جوون با پسر بچه کوچولوش داشت توپ باری می کرد. یه زوج جوون رو زمین دراز کشیده بودن و از آفتاب زیبای یه روز زمستانی لذت می بردن، آقاهه بلوزش رو درآورده بود و آفتاب می گرفت.

دو تا خانم حدودا 50 ساله قدم زنان حرف می زدن.

یه آقاهه از جلومون رد شد با خودم گفتم این آقاهه ایرانی هست چون فقط ما ایرانی ها با لباس رسمی می ریم پارک. حدسم درست بود با بچه اش که دوباره رد شد، بچه داشت فارسی حرف می زد.

خیلی ها از مدل های مختلف بودن اما یه دختر تنها نظرم رو جلب کرد، یه دخترتنها که با یه کوله پشتی نشسته بود روی چمن ها اولش که نشست شروع کرد به مالیدن کرم ضد آفتاب به خودش داشت بعدش هم کتابش رو در آورد و شروع کرد به خووندن. یه کم یعد یه ساندویچ در آورد و خورد. موقع رفتن هم داشت یه سیب بزرگ و قرمز رو گاز می زد. حتما از اینکه یه روز تعطیل به خودش این فرصت رو داده بود که چند ساعتی مال خود خودش باشه و با خودش خلوت کنه،احساس خوبی داشت. آره خب چرا که نه؟! هر آدمی یه وقتایی همین کار ساده رو می کنه. یاد بهترین دوستم افتادم که سالها پیش وقتی حدودا 20 ساله بود یه روز تابستون پا شده بود رفته بود دریا واسه انجام همین کار به ظاهر ساده. دریا به شهری که زادگاه من هست خیلی نزدیکه و مینی بوس هایی هست که مردم رو می بره و میاره و رفت و آمد خیلی عادی و راحته. اون طفلک من، هم همین جوری نشسته بود و داشت کتاب می خوند که یهو اومدن و سین جیم کردن و بردنش منکرات!!!! همه کیف و وسایلش رو گشتن!!! تک تک عکسهای خونوادگی توی کیفش رو دیدن!!! و پرسیدن این کیه اون کیه!!! دفتر خاطراتش رو خوندن!!!!!!!! تا شب هم نگهش داشتن برای اینکه شب ماشینشون می اومد که ملت رو ببرن شهر و تحویل ستاد مرکزیشون بدن!!! شانسی که دوستم آورد این بود که مامانش که اومد، به مامانش تحویل دادنش. انگار شی بود!! حالا چرا بهش شک کردن؟ چون تنها بود وداشت کتاب می خوند، لابد، چون کار دیگه ای نمی کرد. اصلا کار دیگه ای نمی شد کرد در قسمت شنای بانوان!!

حالا .....بعد این همه سال.... اون هم اینجا... با دیدن یه دختر تنها، در حال کتاب خووندن، زیر آفتاب، روی چمن، کنار آب، چرا تجربه تلخ تو برام زنده می شه؟!

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

؟؟

برای کدوم ثواب نکرده، این بهشت برین رو به من هدیه کردی، خدایا؟!!!

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

زنگ ورزش!

حرف زیاد دارم واسه گفتن و وقت کم. خودم هم نمی دونم از کدومش بگم. اونقدر که چیزهای تعریف کردنی دارم. امروز تو راه برگشت از کلاس سوار اتوبوس بودم و طبق معمول جایی می شینم که بتونم به راحتی بیرون رو ببینم، ببینم که نه، در واقع سعی می کنم با تمام وجود آن چه که پیرامونم هست رو اسکن کنم و توی ذهنم یه جای خوب براش پیدا کنم و نگهشون دارم. طوری نگاه می کنم انگار دفعه آخرمه که می تونم ببینم با لذت، با دقت.

از جلوی یه دبستان رد شدیم. اتوبوس توی ایستگاه وایساد. من هم شروع کردم به اسکن کردن. زنگ ورزش بود دو تا کلاس با دو تا معلم هر کدوم یه طرف حیاط بودند. حیاط که نه بگو باغ. معلم داشت برای دختر و پسرهای کوچولویی که شلوارهای ورزشی پوشیده بودند یه چیزهایی رو توضیخ می داد. بعضی ها شلوار بلند داشتند و بعضی هم شلوار کوتاه. همگی کلاه سرشون بود. یه دفعه همه با هم دویدن به سمتی که معلم اشاره کرده بود با خنده و شادی. شوق کودکانه اونها رو می شد از اون فاصله حس کرد. صورتاشون خندون بود لپاشون گل انداحته بود. اوج لذت شادی و خنده رو می شد توی صورت تک تک اونها دید. دیدم جلوم تار شد، تازه فهمیدم چشام پر اشکه الانه که اشکام دونه دونه سر بخوره رو لپام. دلم برای بچگی هام سوخت واسه همه بچه هایی که مثل خودم بودند. توی این دو ماهی که اومدم اینجا چندین بار دلم برای خودم سوخت و گریه کردم برای 35 سالی که تلف کردم، برای سالهایی که می شد خیلی ساده ازشون لذت برد. با دبدن اون کلاس ورزش یاد زنگ ورزش های خودمون افتادم. وقتی دبستان بودم ما یه معلم ورزش داشتیم اگه شانس می آوردیم اون سال حامله نبود، بارون نمی اومد، معلممون هم نمی خواست زنگ ورزش با ما ریاضی کار کنه، ما ورزش می کردیم. البته اگر کلید کمد وسایل ورزشی هم موجود بود چون بعضی وقت ها ناظم یا مدیر نبود و کلید نداشتیم، بعضی وقت ها هم خانم ورزش یادش می رفت کلید رو بیاره. حالا اگر همه این فاکتور ها مثبت بود ما ورزش می کردیم در واقع با یه توپ خودمون بازی می کردیم. البته وقت امتحان همه چیز جدی بود و ما باید مثل یک ورزشکار حرفه ای دراز نشست می رفتیم و 5 دور ؛ دور زمین بسکتبال می دویدیم و از این کار ها. کلا ما نسل امتحان و آزمون هستیم و در هر شرایطی بایر آزمون رو بدیم حتی اگه بهمون درس نداده باشند و جالب این که خودمون هم فکر می کردیم باید اینجوری باشه و اصلا مگه جور دیگه هم هست؟ یاد یه زنگ ورزش خودم افتادم. کلاس پنجم دبستان بودم. شاگرد اول کلاس و دیگه خیلی برو بیا داشتم واسه خودم. باید هم امتحان نهایی می دادیم. نزدیک های امتحان ثلث سوم بود و معلممون هم می خواست زنگ ورزشمون رو بگیره تا با ما ریاضی کار کنه. من و چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم که نریم توی کلاس و توی حیاط بمونیم. معلمممون هم که دید ما بچه ها موندیم توی حیاط رفت و مدیر رو آورد و بنای این رو گذاشت که من از وقت خودم می زنم در حالیکه می تونم بشینم توی دفتر اما می خوام با اینها ریاضی کار کنم. نمی دونم چرا همیشه این منت سر ما بود، یکی نبود بگه مگه من ازت خواستم اگه هم که می کنی لابد خودت خواستی. این دیگه منت نداره.

با توپ و تشر ما رو بردن تو. تازه همه به ما به چشم آدمهای نمک نشناس و پررو نگاه می کردن. اما یکی از بچه ها که الان هم از دوستان نزدیک هستیم به نام "م" توی حیاط موند و بعد هم از شدت ناراحتی از در مدرسه رفت بیرون. یعنی از مدرسه دلزده شد. رفت و به مامانش پناه برد گفت دیگه نمی خوام برم مدرسه اونها با من بد رفتاری می کنن منو تحقیر می کنن. جالبه بهتون بگم این خانم الان یه دندانپزشک با تخصص ان دو هست. نفر اول برد در بهترین دانشگاه دولتی ایران. این جماعت این بچه رو از مدرسه بیزار کرده بودند. خوب این هم خودش یه تخصصه که همه ندارن!!!!

این اولین باری بود که برای گفتن حرفم این طور جدی و جسورانه رفتار کرده بودم، نتیجه اش هم این شد که زدن توی سرم و حس عذاب وجدان و این که من خیلی بد هستم رو هم در من به وجود آوردن که این دیگه نوبره !!! همیشه کارشون این بود برای تغییر رفتارت خودت رو بر ضد خودت ترغیب می کردن. سالها گذشت تا فهمیدم اون روز من فقط حقی که نظام آموزشی برام تعیین کرده بود رو خواسته بودم و کار بدی نکردم!!

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

پاییز سیدنی

اینجا دیگه داره هوا سرد می شه. اما چه سردی! چه زمستونی! توی خونه ها سرد تر از بیرون هست. این پاییز بیشتر منو یاد بهار توی شمال می اندازه. هوای یه کم سرد همراه با بارون و نم بعد از بارون! همه جا هم سبزه! اصلا بعضی از گلها و درختها گل می دن!!!!!

دیشب هم بارید اول صبح هم یه کم بارید اما الان هوا غیر قابل وصفه! بارون بند اومده اما لطافتش هست. البته اینجا همیشه هواش لطیفه. اصلا همه چیز لطیفه. آدماش، ماشیناش، حتی وقتی می خوان از یک بلایی که سرشون اومده هم حرف بزنن با خنده و شوخی ازش یاد می کنن. سیستم اینجا ملایمت و لطافته. هر کسی وظیفه خودش می دونه که رعایت دیگری رو بکنه وقتی هم که نوبت به من می رسه اونقدر رعایت من رو کردن که من پر از توجه و لطف شدم، پس به راحتی من هم به دیگری توجه می کنم و رعایت حالش رو می کنم بدون اینکه برام سخت باشه. خیلی ساده!

داشتم از بارون می گفتم...بارون اینجا شبیه بارون های ریز شماله. ریز ریز می باره و متوالی. بعضی وقتها باید از پشت شیشه پنجره دقت کنی تا بتونی دونه های بارون رو ببینی. می ری بیرون فکر می کنی بارون اونقدر هم زیاد نیست اما ظرف مدت 1 الی 2 دقیقه سراسر بدنت رو دونه های ریز بارون می پوشونه به خصوص اگه یه لباس پشمی تنت باشه بهتر خودشو نشون می ده.

لباس های پاییز و زمستون اینجا هم مخصوص به اینجا هست و لباسهایی که توی ایران می پوشیدیم خیلی اینجا کارا نیست. چون هوا اونقدر سرد نمی شه اما شدت بارش بیشتره. واسه همین بارونی های بدون آستر، شبیه به بادگیر مناسب تر هست که زیرش یه پلیور یا ژاکت می پوشن. کلا اینها دست کم 3 تا می پوشن از نازک به کلفت. در هرجایی متناسب با دماش لباسشون رو کم یا زیاد می کنن.
لباسهای ما یا خیلی کلفته یا خیلی نازک. یا زیر مانتویی با روی مانتویی هست! اما اینها زیر و روشون یکیه!!!!



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

یه تجربه تازه!

هفته پیش برای اولین بار در زندگیم، اونقدر باد و آفتاب به موهای خیسم وزید و تابید تا خشک شد!! چه لذتی!