۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

آخرین پرنده

صبح یکشنبه که از خواب پاشدم به عادت همیشگی یا بهتر بگم به خاطر اعتیادم به اینترنت و معاشرت از طریق تکنولوژی با دوستان و خانواده ی پراکنده شده در این کره خاکی قبل از رفتن به -گلاب به روتون- دستشویی نشستم پای کامپیوتر. یه دوست نازنین از اون نازنین ها که کم پیدا می شه، یه پیغام برام گذاشته بود توی فیس بوک. کوتاه و پر از هیجان. معلوم بود تا خبر رو شنیده به من هم خبر داده. "من لاتاری برنده شدم!" صفحه مانیتور تار شد برام، مثل وقتی که خبر اومدن ویزای خودمون رو شنیدم دلم پر زد. پس خدایا تو هم بعضی وقت ها هستی و یه خودی نشون می دی...بعد از شاید 10 سال انتظار رویای آمریکا رفتن این دوستم داره واقعی می شه. پریدم همسر جان رو بیدار کردم، با اینکه خواب صبح تعطیلش رو نابود کردم، اما خندید گفت پس بالاخره....

لحظه ها رو می شمردم تا ساعت 8 بشه بهش زنگ بزنم، اصلا یادم رفته بود که اون روز ایران تعطیل بود و دوست طفلک من خواب بوده نه سر کار!!!!!

یکی از بزرگترین غصه های من وقتی داشتم از ایران می رفتم همین دوستم بود که توی ایران مونده بود و نمی تونست بره. تک تک دوستای دوروبر خودش رو راهی کرده بود و خودش مونده بود. همیشه خودش می گفت من تو کار استقبال و بدرقه هستم. بعضی وقت ها هم می گفت من تو خط فرودگاه امام کار می کنم.

هفته پیش ازش خواهش کردم که مدارک درخواست ویزای مامانم رو که براش ایمیل کرده بودم پرینت کنه، بعد هم بهش گفتم ایشالاه یه روز فرمهای خودت رو پر کنی.....بالاخره نوبت خودش هم شد. درسته که همین فردا نمی ره، اما بالاخره می ره. این خودش آغاز یه راه طولانیه ، جاده ای به اسم مهاجرت که واسه هر کسی یه شکله. بسته به شخصیت افراد، خواسته هاشون، دیدگاهشون و شرایطشون کاملا متفاوت هست. اما چیزی که برای این دوستم خیلی خوبه اینه که حداقل به چیزی که می خواست رسید و حالا می تونه تجربه اش کنه و دیگه لازم نیست که افسوسش رو بخوره. براش خوشحالم.

خوشحالم برای کسی که وقتی فقط از مشهد به تهران اومده بود و از خانواده اش دور شده بود، تا سالها غصه می خورد و ناراحت بود، حالا باید بره اونور دنیا.

خوشحالم برای کسی که همه زحمتهایی رو که برای حرفه اش کشیده و مثل یه بچه بزرگش کرده، باید ول کنه بره دوباره شروع کنه.

خوشحالم برای کسی که باید بره جایی که تا سالها شاید نتونه برگرده و عزیزانش رو ببینه.

خوشحالم برای کسی که داره مملکتش رو ترک میکنه و بره یه جای دور، یه جایی که نمی شناسه و توش زندگی کنه. جایی که باید دوباره از صفر که خوبه از زیر صفر شروع کنه.

خوشحالم برای کسی که داره می ره یه جایی که می خواد توش نفس بکشه.

خوشحالم برای کسی که....واقعا خوشحالم براش. این روزا هر کی مملکتش رو ترک می کنه همه براش خوشحال می شن. عجب روزگاری شده!

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

لاله زار یا مارکت استریت؟

دیشب دومین تجربه من از فستیوال فیلم سیدنی بود سال گذشته فیلم "کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" بهمن قبادی رو توی اچرا هاوس دیدم. اما دیشب، فیلم جدایی نادر از سیمین رو توی فستیوال فیلم سیدنی پخش کردن. ما که از یه ماه پیش، به لطف یکی از دوستان بلیط خریده بودیم، خوشحال و خندون رفتیم که این فیلم جانسوز و جانگداز رو ببینیم. قبل از رسیدن به همسر جان گفتم الان می ریم می بینیم از سر خیابون جرج همه دارن فارسی حرف می زنن. همین هم شد، پشت چراغ عابر پیاده سر تقاطع جرج و مارکت وایساده بودیم که اولین اکیپ ایرانی رو دیدیم. توی مسیر همین جور ایرانی بود که می دیدیم و پارسی بود که می شنیدیم. وارد مارکت استریت که شدیم از ازدحام مردم فهمیدم که رسیدیم به استیت تئاتر. اکثریت ایرانی بودن، البته غیر ایرانی هم دیده می شد اما شنیدن همهمه به زبان پارسی اون هم وسط وسط شهر سیدنی حال عجیبی داشت.... دیدم یکی رفته اون ور خیابون داره از جمعیت عکس می گیره، با خودم فکر کردم حتما واسه وبلاگش داره عکس می گیره اما من عکس نگرفتم چون عکس گرفتن از مردم بدون اجازه اونها و استفاده ازش جرمه. شاید هم ایشون چهره ها رو محو کنه اما من دوست ندارم کاری کنم که ظاهرش شبیه نقض قانون باشه.

به هر حال ما باید منتظر دوستان می موندیم تا بیان چون بلیطشون دست ما بود. توی این مدت هر چی ایرانی می شناختم توی سیدنی، دیدم حتی صاحب سوپر مارکت دم خونه مون رو!!!

وقتی وارد سالن شدم دیدم بهترین جای سالن جای ماست، اما از اون جالب تر خود سالن بود، بی نهایت زیبا و مجلل. اگه دوست دارید عکسی ازش ببینید به این لینک مراجعه کنید.

در نهایت تعجب دیدم که یک صندلی خالی توی سالن نمونده از دوستانم که بلیطشون مربوط به طبقه بالا بود هم پرسیدم اونجا هم پر بود. همه بلیط ها فروخته شده بود. احساس خوبی داشتم، احساس می کردم مورد احترام واقع شدم، احساس می کردم دیده شدم و احساس کردم با یه جمعی همراه و هم سلیقه هستم، احساسی که توی ایران برام کمتر پیش می اومد.

از فیلم بگم...بیشتر از اینکه درگیر جریان زندگی سیمین و نادر بشم، درگیر زندگی راضیه و شوهرش شدم، همه امروز توی فکرشون بودم و یک لحظه قیافه مظلوم و غمزده راضیه از ذهنم نمی رفت. فایده نداشت که با خودم تکرار کنم اون فقط یه فیلم بود. چون نگاه فرهادی نگاه یک فیلم ساز سرگرم کننده نیست، نگاهش سخت واقع گرایانه ست اونقدر که توی هر سکانس از فیلم می تونی حس کنی که تو هم این لحظه رو یه وقتی توی زندگیت تجربه کردی...از دیدن فیلم لذت بردم، از دیدن این فیلم در استیت تئاتر بیشتر لذت بردم.

دیشب ایرانی های مقیم سیدنی مارکت استریت رو به لاله زاری زنده و پر هیجان تبدیل کرده بودن. دم همتون گرم.

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

ایمنی در بلاد کفر!

هفته پیش امتحان مالتی مدیا و OH&S داشتم، قرار بود که براساس سناریویی که خانم معلممون می ده توی 1 ساعت یه پرزنتیشن واسه OH&S یا همون ایمنی و سلامت شغلی تهیه کنیم. ما باید از چند تا مورد Hazard که ایشون توی کلاس ایجاد کرده بود عکس می گرفتیم و تشخیص می دادیم که چه Hazard رو داره و براش یه راه چاره هم پیدا می کردیم و بعدش از این عکس ها توی پرزنتیشن خودمون استفاده می کردیم. تازه امتحان شروع شده بود و من عکس هام رو گرفته بودم و از چند تا برگه که مربوط به دستورالعمل های ایمنی بود هم اسکن کرده بود (لازم هست که یه توضیح بدم که برای هر شاگرد یه دوربین و اسکنر در این کلاس و امتحانش در نظر گرفتن، من که روز اول این چیزها رو دیدم یاد سایت کامپیوتر دانشگاه خودمون افتادم که خیر سرمون رشته مون کامپیوتر بود و باید برای استفاده از کامپیوتر نوبت می گرفتیم که احیانا هفته بعدش بهمون وقت استفاده از کامپیوتر رو بدن اونوقت اینها همین جور مثل پشکل واسه ما تکنولوژی رو میکنن ای جماعت کفار از خدا بی خبر) و یه جورهایی گرم امتحان شده بودم که یه دفعه صدای بوق Emergency در اومد و جناب آقای سکوریتی فرمودند لطفا محل رو ترک کنید و این یک شرایط اضطراری واقعی هست. چون بعضی وقتها مانور داریم تا همیشه آماده باشیم!!!! ضمنا توی هر کلاس هم دستورالعمل ایمنی به دیوار نصب هست ومعلم های هر کلاس در شروع ترم به این موضوع اشاره می کنند و می گن که مسوولیت ایمنی این کلاس به عهده اونهاست.

خلاصه این آلارم رو دادن و خانم معلممون هم که هد تیچر دپارتمان هست گفت که بچه ها کلاس رو ترک کنید من باید به بقیه هم سر بزنم چون در مسوولیت من هست، اما بیرون یه جایی بیاستید همه با هم، که من پیداتون کنم. وقتی از در کلاس اومدم بیرون دیدم کنار در سکوریتی که فقط 5 قدم با در کلاس فاصله داره یک نفر سکوریتی وایساده و با لبحند داره راهنمایی می کنه که به سمت راه پله بریم. توی راه پله با اینکه شلوغ بود اما کسی کسی رو هل نمی داد و شیر تو شیر هم نبود همه به راحتی از پله ها پایین می رفتن که البته این به خاطر عرض مناسب پله های اضطراری بود. پایین هم که رسیدیم باز چند نفر سکوریتی وایساده بودن و راهنمایی می کردن که به چه سمتی بریم. توی اون ساعت روز توی تیف معمولا عده زیادی هستن که شامل شاگرد ها و کارکنان می شن اما هیچ ازدحامی دیده نمی شد. یه دفعه دیدم که یه مینی بوس وایساده و چند تا از کارکنان تیف هم نزدیکش وایسادن و شاگردهایی که معلول بودن رو سوار مینی بوس کرده بودن که در صورت وخیم شدن اوضاع اونها رو با مینی بوس از اون محل دور کنن. همه این اتفاق ها کمتر از 5 دقیقه طول کشید. یعنی یه عده ای از کارکنان که از قبل تعیین شده بودن می دونستن که باید سراغ چه افراد معلولی در چه ساختمانهایی برن و اونها رو به خارح از ساختمان منتقل کنن و اون مینی بوسه هم سر وقت سر جای خودش بوده..... آخه چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه هم می دونستن که وظیفه شون چیه!!! چرا کسی این وسط دیر نکرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا اینقدر جون آدم براشون مهمه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا مگه جون آدم هم مهمه؟؟؟؟؟ از این کفار از خدا بی خبر هر چی بگید بر میاد..........

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

اولین نوروز در سیدنی

اولین نوروز در سیدنی

من عاشق نوروز هستم، به جرات بگم یه سال رو به عشق یه بار دیگه سفره هفت سین چیدن، اون بدو بدوهای دم عید، بوی سنبل، سبزه سبز کردن و نگرانی هر ساله از اینکه، نکنه سبزم تا لحظه سال تحویل به اندازه رشد نکنه- بعضی وقتا زیاد رشد می کنه بعضی وقتا هم کم- می تونم بگذرونم. فقط و فقط به عشق دیدن یه نوروز دیگه. هیچ چیزی نمی تونه منو از چیدن سفره هفت سین منصرف کنه. من 25 اسفند یکی از سالهای دور ازدواج کردم، بعدش هم با همسر جان قرار سفر داشتیم، اون سال، سال کبیسه بود طوری برنامه سفر رو برنامه ریزی کرده بودم که روز سال تحویل خونه باشیم تا سفره هفت سین رو بچینیم تازه سبزی پلو ماهی مون رو هم، رو به راه کردیم.

سالهایی بوده که توی سفر بودیم، اما همیشه یه سفره هفت سین توی خونه می چیدم یه دونه هم مدل سفریش رو با خودم می بردم سفر تا لحظه تحویل سال سفره هفت سین داشته باشم.

پارسال وضعم یه جور دیگه بود، اسباب و اثاثیه هام رو جمع کرده بودم، آینه و شمعدونم رو بسته بندی کرده بودم که با فریت بفرستم، ظرف های خوشگل سفره هفت سینم رو به مامانم داده بودم و تحویل سال هم پیش اونها کنار سفره هفت سین بزرگ مامان بودم اما یه سفره هفت سین فسقلی واسه خونه خریدم. بعد از سیزده بدر هم ....اومدم سیدنی.

اما امسال....همه بساط سفره هفت سین رو از مغازه ایرانی دم خونه مون خریدم. سمنو، سنجد، پسته ایرانی حتی ماهی قرمز. سبزه هم خودم سبز کردم، امسال عدس گذاشتم. سماق و سیر هم توی خونه داشتم. سیب سرخ هم که اینجا فت و فراون پیدا می شه. می مونه سین هفتم که اون هم، سکه می زارم. آینه و شمدونم رو بعد از یک سال از بسته بندی در آوردم، تر وتمیز بود. چون قبل از بسته بندی خوب تمیزش کرده بودم. خیلی از خودم خوشم اومد که قبلش تمیز کرده بودم. رومیزی قرمزی که مامانم بهم کادو داده بود رو پهن کردم روی میز. ظرفای مسی که مامانم پارسال کادو تولدم داده بود رو دونه دونه چیدم توی سفره هفت سین. بساط تزیین تخم مرغ رو هم از این مغازه چینی ها خیریدم به مفت تومن. تازه تنگ ماهی هم همون جا پیدا کردم. امسال هم سفره هفت سین دارم.

راستی شیرینی مربایی از اون مدل ریزا، هم خریدم. وقتی بچه بودم یه شیرینی فروشی بود توی ساری به اسم کافه قنادی گلستان هنوز هم هست. اون وقت ها شیرینی فروشی خیلی خوبی بود. یه باغچه ایی هم داشت که توش میز و صندلی می چید و مردم می نشستن و فالوده بستنی می خوردن. در ولایت ما مردم فالوده و بستنی سنتی رو با هم می خورن تازه روی فالوده هم مربای آلبالو می ریزن بعضی ها هم با آبلیمو می خورن. با آبلیموش رو خیلی دوست دارم. یه بار امتحان کنید حتما خوشتون می آد. اون مزه ترش آبلیمو، شیرینی زیاد بستنی و فالوده رو تعدیل می کنه و به تعادل خوبی می رسونه. به جان خودم.

این شیرینی فروشی شیرینی مربایی هم داشت. اما ما فقط از شیرینی های کشمشی و زبان اون می خریدیم. اون وقتی که تازه از فر در می آورد. من همیشه با حسرت به شیرینی های مربایی که هر کدوم قد یه نعلبکی بود نگاه می کردم و مامانم هم هر بار می گفت مونده است از اینها نمی خریم. راست هم می گفت هیچ وفت اون سینی ها شکلش عوض نمی شد، معلوم بود که هفته ها همون جور می مونه. اما حالا که سالهاست مستقل هستم هر سال بالاخره یه جوری یه نوع شیرینی مربایی واسه عید می خرم اما از اون مدل ریزش نه قد نعلبکی.

اما....با همه قشنگی های نوروز و با همه هیجانش که دلم براش ضعف می ره، نوروز برای من غم انگیزه. وقتی به نو شدن فکر می کنم، دلم می خواد توی سال جدید چیزی آرزو کنم، همه چیز از همین جا شروع می شه....انگار مال ما فقط آرزو نیست، دیگه شده حسرت...واقعا جای یه چیزی خالیه. یه چیزی که امسال موقع سال نوی میلادی برای اولین بار حسش کردم و از داشتنش لذت بردم اما هیچ وقت توی نوروز قشنگ ما نبود و فعلا نیست...

امیدوارم این نوروز آخرین نوروزی باشه که جاش خالیه. سال نو مبارک.

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

زندگی حداقلی یا حداقل های زندگی...

دارم بالا می آرم از این زندگی حداقلی...همیشه همین رفتار رو باهامون کردن، ما هم با خودمون همین کار رو می کنیم. دلمون رو هم خوش می کنیم که اقلا این رو دارم بهتر از هیچیه. اصلا دنبال خواسته واقعی مون نمی ریم. آخرش هم با این استدلال که "خب قدم به قدم" خودمون و هر کسی که اعتراضی داره رو ساکت می کنیم. بابا این قدم رو که قبلا هم نمونه اش رو ورداشته بودیم و نتیجه اش رو هم دیدیم....حالا انتظار چه معجزه ای رو دارید...آقا جاده چالوس همیشه همیشه به چالوس می رسه نه به بندرعباس. حالا 200 بار امتحان کن. این ضرب المثل ها رو در زبان شیرین پارسی همینجور کشکی کشکی نگفتن...خشت اول رو که کج بذاری تا ثریا این دیوار کج می ره...به خدا کج می ره...به اونی که قبولش داری کج می ره. البته این روزا که می گن خدا هم نیست...به انسانیت قسم کج می ره. به بد چیزی قسم خوردم. به بود و نبودش کار ندارم به ارزشش کار دارم.

تقصیر ما هم نیست ها، اینجوری بارمون آوردن که با حداقل ها سر کنیم، با حداقل ها دلمون خوش کنیم اونقدر که به کل، خواسته واقعی مون یادمون بره و دیگه دنبالش نریم. نگو درستش می کنیم، عوضش می کنیم، بذار قدم اول رو برداریم...می دونی چرا من می گم نمی شه؟ چون همه چیز -بر اساس یک قانون ساده فیزیک- دارای اینرسی هست اگر به اون حداقلت برسی اونوقت ساکن می شی و دارای اینرسی سکون و برای به حرکت در اومدن دوباره ات به نیروی زیادتری به نسبت وقتی که در حرکت بودی نیاز هست. حالا بیفتد دنبال نیروی زیادتر... تا کی دوباره وصال بده!!!

همون قدم اول رو درست بردار...محکم، قاطع...بگو من این حداقل رو نمی خوام. چرا باید بخوام؟! چون فقط الان این موجود هست؟! این دلیل شد؟ چرا اینجوری فکر نمی کنیم که دیگران دارن از نیاز ما سواستفاده می کنن تا خودشون رو به ما قالب کنن؟ دیدی می ری تو مغازه دست می ذاری روی یه چیزی می گی آقا قرمز این رو می خوام یارو می گه فقط سبزش رو داریم تا صد سال دیگه هم نمی آریم... تو هم می خریش. چرا ؟ چون اون کوفتی که می خوای، هست؟! اما حالا یه رنگ دیگه. با خودت می گی، حداقل دارمش، بازم غنیمته. خسته شدم از این حداقل ها، اقلاها، غنیمته ها...

من هم همیشه حداقلی بودم، تمام زندگیم با حداقل ها زندگی کردم، اما تازه تازه دارم یاد می گیرم که به خواسته هام اهمیت بدم، وفقط کاری رو انجام بدم که منو به خواسته واقعی ام برسونه. بعضی وقت ها هم به خواسته ام نمی رسم اما افسوس نمی خورم، چون واقعا براش تمام تلاشم رو کردم. نه اینکه من یه چیزی بخوام بعدش واسه یه چیز دیگه تلاش کنم.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

شب یلدا در نیمکره جنوبی!!

در این طولانی ترین شب سال در نیکره شمالی، هیچ احساس شب یلدایی ندارم. چون من در نیکره جنوبی هستم. به همین سادگی احساس آدمها تغییر می کنه. احساس زاییده یک مجموعه حوادث، اتفاقات و احساساتی هست که از بیرون به انسانها وارد می شه و در پی اون آدمها دچار احساسات متفاوتی می شن. وقتی توی چله تابستون باشم، و همه از سال نو و کریسمس حرف بزنن، چطور حس کنم که امشب شب یلداست؟! چطور حس خوردن انار دون کرده یاقوتی توی ظرف بلوری رو داشته باشم که جهیزه خانجون بود و به من به عنوان بزرگترین نوه دختر داده بود؟! چطور حس شب نشینی های شب یلدا رو داشته باشم که خیلی بهش مقید بودم و حتما حتما باید سفره شب یلدام رو کامل می چیدم که شامل کندِس*، آجیل، هندونه، پشتِ زیک**، برنجک و شاهدونه می شد. بعد از شام هم برای همه خودم فال حافظ می گرفتم. چطور... واقعیت اینه که نمی تونم اما...یاد و خاطره همه اون شب یلدا ها رو می تونم توی ذهنم مرور کنم، یاد همه اونهایی که باهاشون شب یلداهایی رو سپری کردم و با هم خاطره ها ساختیم. چه اهمیت داره که الان بتونم یا نتونم حس شب یلدا داشته باشم، اگه شب یلدا، شب یلداست مال بلندیش و خوردنیاش نیست مال چیزیه که اون رو می سازه.

احساس آدم تغییر میکنه با تغییر محیط، با بالا رفتن سن و تغییر شرایط زندگی. اما به آدم فراموشی که دست نمی ده چطور یادم بره که چه شب یلداهایی داشتم، چه اونوقتی که تک و تنها توی سوییت 36 متری کوچه افتخار بودم، چه اونوقت هایی که با همسر جان خونه و زندگی خودمون رو داشتیم. همشون رو یادمه و هرگز یادم نرفته و نمی ره. شب یلدا یه بهانه قشنگه برای اینکه دور هم باشیم و لحظات خوشی داشته باشم. اینجا این بهانه رو ندارم، یه بهانه دیگه پیدا می کنم...چه فرقی داره؟! آخه من چطوری نیدا تایلندی با شوهر و بچه های اوزی رو به شب یلدا دعوت کنم...باز نوروز باشه یه چیزی. والله همین بچه های دوروبر خودمون رو هم نمی تونم به شب یلدا دعوت کنم وسط تابستون، چه برسه به خواهران و برادران اوزی...

حالا نمی شد این مملکت ما به جای نیکره جنوبی توی نیمکره شمالی بود که ما حس شب یلدا هم داشته باشیم. مملکت جهان اولی همینه دیگه همه مشکلاتت حل می شه می مونه حس شب یلدا.

*در زبان مازندرانی به معنی ازگیل وحشی

**نوعی تنقلات که با کنجد و آب و شکر درست می شه

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

امشب شب شنبه هست...

امشب شب شنبه هست، یعنی فردا تعطیلم. بعد از هزار سال که که اینجا چیزی ننوشتم، فرصت کردم که اینجا یه چیزی ینبویسم. چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود. آخه نوشتن یه حس و حال خاص می خواد.این چند وقته اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت نمی کردم یه چیزی بنویسم، هزار بار توی اتوبوس وقطار سوژه واسه نوشتن پیدا می کردم اما فرصت نوشتن نداشتم...باور نمی کنی نه؟ حق داری .... اما این بار رو باورم کن...سوای اینکه اینجا خوش گذروندن و تفریخ یه بخشی از زندگی هست و جز اوقات خالی حساب نمی شه ... من دوشب در هفته ساعت 11 شب می رسم خونه این یعنی اینکه دو شب دیگه که زود می رسم باید به آشپزی و نظافت خودم و خونه برسم.....بگذریم...

امشب با دوستی عزیز.. خیلی عزیز حرف می زدم به یاری تکنولوژی... بعد از 8 ماه تونسنم از احساسم وقت خداحافظی باهاش حرف بزنم... هشت ماه سکوت... من و اون .. هر دو....هشت ماه بغض.... بغض مزمن... هنوز هم می گم ازاین مهاجرت ذره ای پشیمون نیستم ...اگر دوباره حق انتخات داشته باشم هم مهاجرت می کنم....و بغض می کنم.... اما گریه نمی کنم.. نه اینکه گریه کردن بد باشه.. نه اصلا... گریه مثل خنده هست.. بخشی از زندگیه... اما من الان نمی تونم گریه کنم، اگه الان گریه کنم یابد روزها گریه کنم......من باید این روزها رو صرف یه کار دیگه کنم نه گریه کردن ... اینکه کدوم به کدوم ارجحیت داره الان بهش فکر نمی کنم.. الان فقط و فقط به هدف فکر می کنم..... هدف آرامشه....برای من و کل خانواده ام...

روزاهای سختی رو گذروندم... خیلی سخت...روزاهایی رو که فکر کردم این دیگه آخر تحمل من هست اما.... سخت تر از اون رو م تحمل کردم....و شاید سخت تر در راه باشه.... کسی چیزی نمی دونه...

اما خیلی چیزها بدست آوردم.... به جرات می گم پر بار ترین سال زنگی من، امسال هست.... وقتی می شمرم می بینم که خیلی چیزها بدست آوردم ....اول از همه رویا هایی که روزی برام دست نیافتنی بودن امروز برام نه تنها سهل و آسون هستن که به نظرم ساده می ان و فکر میکنم باید ازشون بگذرم در غیر اینصورت در جا می زنم....

من آدم فراموش کار یا نا شکری نیستم.... اما باید برم جلو....چقدر توی این راه این همسر جان نازنین به من انرژی داد... دیشب توی قطار به کارگر اوزی بد لهجه اومد نشست رو به روی من ازم پرسید می تونم یه سوال ازت بپرسم... گفت آره.. گفت چرا دخترا با موهاشون بازی می کنن... آخه من داشتم با موهام باری می کردم...بهش گفتم نمی دونم اما من هر وقت فکر می کنم با مو هام بازی می کنم.... طرف کچل بود گفت پس من چی کار کنم وقتی می خوام فکر کنم.. بهش گفتم به دوستی داشتم مثل تو .. خودش گفت کچل؟... بعد من گفتم آره.. اما با موهاش باز ی کرد وقتی می خواست فکر کنه... دوباره پرسید چرا وقتی یه دختری می ره توالت یه دختر دیگه هم می ره توالت باهاش؟ گغتم نمی دونم. ازم پرسید این وقت شب اینجا چی کار می کتی؟ گفتم دارم می رم خونه کلاس داشتم. پرسید دوست پسر داری؟ گفتم شوهر دارم. پرسید چند ساله؟ گفتم ده ساله. پرسید خوشحالی؟ گفتم اگه دوباره برگردم، همین آدم رو انتحاب می کنم.