۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

اولین نوروز در سیدنی

اولین نوروز در سیدنی

من عاشق نوروز هستم، به جرات بگم یه سال رو به عشق یه بار دیگه سفره هفت سین چیدن، اون بدو بدوهای دم عید، بوی سنبل، سبزه سبز کردن و نگرانی هر ساله از اینکه، نکنه سبزم تا لحظه سال تحویل به اندازه رشد نکنه- بعضی وقتا زیاد رشد می کنه بعضی وقتا هم کم- می تونم بگذرونم. فقط و فقط به عشق دیدن یه نوروز دیگه. هیچ چیزی نمی تونه منو از چیدن سفره هفت سین منصرف کنه. من 25 اسفند یکی از سالهای دور ازدواج کردم، بعدش هم با همسر جان قرار سفر داشتیم، اون سال، سال کبیسه بود طوری برنامه سفر رو برنامه ریزی کرده بودم که روز سال تحویل خونه باشیم تا سفره هفت سین رو بچینیم تازه سبزی پلو ماهی مون رو هم، رو به راه کردیم.

سالهایی بوده که توی سفر بودیم، اما همیشه یه سفره هفت سین توی خونه می چیدم یه دونه هم مدل سفریش رو با خودم می بردم سفر تا لحظه تحویل سال سفره هفت سین داشته باشم.

پارسال وضعم یه جور دیگه بود، اسباب و اثاثیه هام رو جمع کرده بودم، آینه و شمعدونم رو بسته بندی کرده بودم که با فریت بفرستم، ظرف های خوشگل سفره هفت سینم رو به مامانم داده بودم و تحویل سال هم پیش اونها کنار سفره هفت سین بزرگ مامان بودم اما یه سفره هفت سین فسقلی واسه خونه خریدم. بعد از سیزده بدر هم ....اومدم سیدنی.

اما امسال....همه بساط سفره هفت سین رو از مغازه ایرانی دم خونه مون خریدم. سمنو، سنجد، پسته ایرانی حتی ماهی قرمز. سبزه هم خودم سبز کردم، امسال عدس گذاشتم. سماق و سیر هم توی خونه داشتم. سیب سرخ هم که اینجا فت و فراون پیدا می شه. می مونه سین هفتم که اون هم، سکه می زارم. آینه و شمدونم رو بعد از یک سال از بسته بندی در آوردم، تر وتمیز بود. چون قبل از بسته بندی خوب تمیزش کرده بودم. خیلی از خودم خوشم اومد که قبلش تمیز کرده بودم. رومیزی قرمزی که مامانم بهم کادو داده بود رو پهن کردم روی میز. ظرفای مسی که مامانم پارسال کادو تولدم داده بود رو دونه دونه چیدم توی سفره هفت سین. بساط تزیین تخم مرغ رو هم از این مغازه چینی ها خیریدم به مفت تومن. تازه تنگ ماهی هم همون جا پیدا کردم. امسال هم سفره هفت سین دارم.

راستی شیرینی مربایی از اون مدل ریزا، هم خریدم. وقتی بچه بودم یه شیرینی فروشی بود توی ساری به اسم کافه قنادی گلستان هنوز هم هست. اون وقت ها شیرینی فروشی خیلی خوبی بود. یه باغچه ایی هم داشت که توش میز و صندلی می چید و مردم می نشستن و فالوده بستنی می خوردن. در ولایت ما مردم فالوده و بستنی سنتی رو با هم می خورن تازه روی فالوده هم مربای آلبالو می ریزن بعضی ها هم با آبلیمو می خورن. با آبلیموش رو خیلی دوست دارم. یه بار امتحان کنید حتما خوشتون می آد. اون مزه ترش آبلیمو، شیرینی زیاد بستنی و فالوده رو تعدیل می کنه و به تعادل خوبی می رسونه. به جان خودم.

این شیرینی فروشی شیرینی مربایی هم داشت. اما ما فقط از شیرینی های کشمشی و زبان اون می خریدیم. اون وقتی که تازه از فر در می آورد. من همیشه با حسرت به شیرینی های مربایی که هر کدوم قد یه نعلبکی بود نگاه می کردم و مامانم هم هر بار می گفت مونده است از اینها نمی خریم. راست هم می گفت هیچ وفت اون سینی ها شکلش عوض نمی شد، معلوم بود که هفته ها همون جور می مونه. اما حالا که سالهاست مستقل هستم هر سال بالاخره یه جوری یه نوع شیرینی مربایی واسه عید می خرم اما از اون مدل ریزش نه قد نعلبکی.

اما....با همه قشنگی های نوروز و با همه هیجانش که دلم براش ضعف می ره، نوروز برای من غم انگیزه. وقتی به نو شدن فکر می کنم، دلم می خواد توی سال جدید چیزی آرزو کنم، همه چیز از همین جا شروع می شه....انگار مال ما فقط آرزو نیست، دیگه شده حسرت...واقعا جای یه چیزی خالیه. یه چیزی که امسال موقع سال نوی میلادی برای اولین بار حسش کردم و از داشتنش لذت بردم اما هیچ وقت توی نوروز قشنگ ما نبود و فعلا نیست...

امیدوارم این نوروز آخرین نوروزی باشه که جاش خالیه. سال نو مبارک.

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

زندگی حداقلی یا حداقل های زندگی...

دارم بالا می آرم از این زندگی حداقلی...همیشه همین رفتار رو باهامون کردن، ما هم با خودمون همین کار رو می کنیم. دلمون رو هم خوش می کنیم که اقلا این رو دارم بهتر از هیچیه. اصلا دنبال خواسته واقعی مون نمی ریم. آخرش هم با این استدلال که "خب قدم به قدم" خودمون و هر کسی که اعتراضی داره رو ساکت می کنیم. بابا این قدم رو که قبلا هم نمونه اش رو ورداشته بودیم و نتیجه اش رو هم دیدیم....حالا انتظار چه معجزه ای رو دارید...آقا جاده چالوس همیشه همیشه به چالوس می رسه نه به بندرعباس. حالا 200 بار امتحان کن. این ضرب المثل ها رو در زبان شیرین پارسی همینجور کشکی کشکی نگفتن...خشت اول رو که کج بذاری تا ثریا این دیوار کج می ره...به خدا کج می ره...به اونی که قبولش داری کج می ره. البته این روزا که می گن خدا هم نیست...به انسانیت قسم کج می ره. به بد چیزی قسم خوردم. به بود و نبودش کار ندارم به ارزشش کار دارم.

تقصیر ما هم نیست ها، اینجوری بارمون آوردن که با حداقل ها سر کنیم، با حداقل ها دلمون خوش کنیم اونقدر که به کل، خواسته واقعی مون یادمون بره و دیگه دنبالش نریم. نگو درستش می کنیم، عوضش می کنیم، بذار قدم اول رو برداریم...می دونی چرا من می گم نمی شه؟ چون همه چیز -بر اساس یک قانون ساده فیزیک- دارای اینرسی هست اگر به اون حداقلت برسی اونوقت ساکن می شی و دارای اینرسی سکون و برای به حرکت در اومدن دوباره ات به نیروی زیادتری به نسبت وقتی که در حرکت بودی نیاز هست. حالا بیفتد دنبال نیروی زیادتر... تا کی دوباره وصال بده!!!

همون قدم اول رو درست بردار...محکم، قاطع...بگو من این حداقل رو نمی خوام. چرا باید بخوام؟! چون فقط الان این موجود هست؟! این دلیل شد؟ چرا اینجوری فکر نمی کنیم که دیگران دارن از نیاز ما سواستفاده می کنن تا خودشون رو به ما قالب کنن؟ دیدی می ری تو مغازه دست می ذاری روی یه چیزی می گی آقا قرمز این رو می خوام یارو می گه فقط سبزش رو داریم تا صد سال دیگه هم نمی آریم... تو هم می خریش. چرا ؟ چون اون کوفتی که می خوای، هست؟! اما حالا یه رنگ دیگه. با خودت می گی، حداقل دارمش، بازم غنیمته. خسته شدم از این حداقل ها، اقلاها، غنیمته ها...

من هم همیشه حداقلی بودم، تمام زندگیم با حداقل ها زندگی کردم، اما تازه تازه دارم یاد می گیرم که به خواسته هام اهمیت بدم، وفقط کاری رو انجام بدم که منو به خواسته واقعی ام برسونه. بعضی وقت ها هم به خواسته ام نمی رسم اما افسوس نمی خورم، چون واقعا براش تمام تلاشم رو کردم. نه اینکه من یه چیزی بخوام بعدش واسه یه چیز دیگه تلاش کنم.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

شب یلدا در نیمکره جنوبی!!

در این طولانی ترین شب سال در نیکره شمالی، هیچ احساس شب یلدایی ندارم. چون من در نیکره جنوبی هستم. به همین سادگی احساس آدمها تغییر می کنه. احساس زاییده یک مجموعه حوادث، اتفاقات و احساساتی هست که از بیرون به انسانها وارد می شه و در پی اون آدمها دچار احساسات متفاوتی می شن. وقتی توی چله تابستون باشم، و همه از سال نو و کریسمس حرف بزنن، چطور حس کنم که امشب شب یلداست؟! چطور حس خوردن انار دون کرده یاقوتی توی ظرف بلوری رو داشته باشم که جهیزه خانجون بود و به من به عنوان بزرگترین نوه دختر داده بود؟! چطور حس شب نشینی های شب یلدا رو داشته باشم که خیلی بهش مقید بودم و حتما حتما باید سفره شب یلدام رو کامل می چیدم که شامل کندِس*، آجیل، هندونه، پشتِ زیک**، برنجک و شاهدونه می شد. بعد از شام هم برای همه خودم فال حافظ می گرفتم. چطور... واقعیت اینه که نمی تونم اما...یاد و خاطره همه اون شب یلدا ها رو می تونم توی ذهنم مرور کنم، یاد همه اونهایی که باهاشون شب یلداهایی رو سپری کردم و با هم خاطره ها ساختیم. چه اهمیت داره که الان بتونم یا نتونم حس شب یلدا داشته باشم، اگه شب یلدا، شب یلداست مال بلندیش و خوردنیاش نیست مال چیزیه که اون رو می سازه.

احساس آدم تغییر میکنه با تغییر محیط، با بالا رفتن سن و تغییر شرایط زندگی. اما به آدم فراموشی که دست نمی ده چطور یادم بره که چه شب یلداهایی داشتم، چه اونوقتی که تک و تنها توی سوییت 36 متری کوچه افتخار بودم، چه اونوقت هایی که با همسر جان خونه و زندگی خودمون رو داشتیم. همشون رو یادمه و هرگز یادم نرفته و نمی ره. شب یلدا یه بهانه قشنگه برای اینکه دور هم باشیم و لحظات خوشی داشته باشم. اینجا این بهانه رو ندارم، یه بهانه دیگه پیدا می کنم...چه فرقی داره؟! آخه من چطوری نیدا تایلندی با شوهر و بچه های اوزی رو به شب یلدا دعوت کنم...باز نوروز باشه یه چیزی. والله همین بچه های دوروبر خودمون رو هم نمی تونم به شب یلدا دعوت کنم وسط تابستون، چه برسه به خواهران و برادران اوزی...

حالا نمی شد این مملکت ما به جای نیکره جنوبی توی نیمکره شمالی بود که ما حس شب یلدا هم داشته باشیم. مملکت جهان اولی همینه دیگه همه مشکلاتت حل می شه می مونه حس شب یلدا.

*در زبان مازندرانی به معنی ازگیل وحشی

**نوعی تنقلات که با کنجد و آب و شکر درست می شه

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

امشب شب شنبه هست...

امشب شب شنبه هست، یعنی فردا تعطیلم. بعد از هزار سال که که اینجا چیزی ننوشتم، فرصت کردم که اینجا یه چیزی ینبویسم. چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود. آخه نوشتن یه حس و حال خاص می خواد.این چند وقته اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت نمی کردم یه چیزی بنویسم، هزار بار توی اتوبوس وقطار سوژه واسه نوشتن پیدا می کردم اما فرصت نوشتن نداشتم...باور نمی کنی نه؟ حق داری .... اما این بار رو باورم کن...سوای اینکه اینجا خوش گذروندن و تفریخ یه بخشی از زندگی هست و جز اوقات خالی حساب نمی شه ... من دوشب در هفته ساعت 11 شب می رسم خونه این یعنی اینکه دو شب دیگه که زود می رسم باید به آشپزی و نظافت خودم و خونه برسم.....بگذریم...

امشب با دوستی عزیز.. خیلی عزیز حرف می زدم به یاری تکنولوژی... بعد از 8 ماه تونسنم از احساسم وقت خداحافظی باهاش حرف بزنم... هشت ماه سکوت... من و اون .. هر دو....هشت ماه بغض.... بغض مزمن... هنوز هم می گم ازاین مهاجرت ذره ای پشیمون نیستم ...اگر دوباره حق انتخات داشته باشم هم مهاجرت می کنم....و بغض می کنم.... اما گریه نمی کنم.. نه اینکه گریه کردن بد باشه.. نه اصلا... گریه مثل خنده هست.. بخشی از زندگیه... اما من الان نمی تونم گریه کنم، اگه الان گریه کنم یابد روزها گریه کنم......من باید این روزها رو صرف یه کار دیگه کنم نه گریه کردن ... اینکه کدوم به کدوم ارجحیت داره الان بهش فکر نمی کنم.. الان فقط و فقط به هدف فکر می کنم..... هدف آرامشه....برای من و کل خانواده ام...

روزاهای سختی رو گذروندم... خیلی سخت...روزاهایی رو که فکر کردم این دیگه آخر تحمل من هست اما.... سخت تر از اون رو م تحمل کردم....و شاید سخت تر در راه باشه.... کسی چیزی نمی دونه...

اما خیلی چیزها بدست آوردم.... به جرات می گم پر بار ترین سال زنگی من، امسال هست.... وقتی می شمرم می بینم که خیلی چیزها بدست آوردم ....اول از همه رویا هایی که روزی برام دست نیافتنی بودن امروز برام نه تنها سهل و آسون هستن که به نظرم ساده می ان و فکر میکنم باید ازشون بگذرم در غیر اینصورت در جا می زنم....

من آدم فراموش کار یا نا شکری نیستم.... اما باید برم جلو....چقدر توی این راه این همسر جان نازنین به من انرژی داد... دیشب توی قطار به کارگر اوزی بد لهجه اومد نشست رو به روی من ازم پرسید می تونم یه سوال ازت بپرسم... گفت آره.. گفت چرا دخترا با موهاشون بازی می کنن... آخه من داشتم با موهام باری می کردم...بهش گفتم نمی دونم اما من هر وقت فکر می کنم با مو هام بازی می کنم.... طرف کچل بود گفت پس من چی کار کنم وقتی می خوام فکر کنم.. بهش گفتم به دوستی داشتم مثل تو .. خودش گفت کچل؟... بعد من گفتم آره.. اما با موهاش باز ی کرد وقتی می خواست فکر کنه... دوباره پرسید چرا وقتی یه دختری می ره توالت یه دختر دیگه هم می ره توالت باهاش؟ گغتم نمی دونم. ازم پرسید این وقت شب اینجا چی کار می کتی؟ گفتم دارم می رم خونه کلاس داشتم. پرسید دوست پسر داری؟ گفتم شوهر دارم. پرسید چند ساله؟ گفتم ده ساله. پرسید خوشحالی؟ گفتم اگه دوباره برگردم، همین آدم رو انتحاب می کنم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

یه دونه توی خاک....

گفته بودم به نیت سبز کردن، دونه توی خاک کاشتم، خب سبز هم شدن، سبز هم شدم! خیلی ساده از جمعه پیش شروع شد، یه ایمیل... سه ساعت بعد یه جواب یه خطی... اما برای من معنی اش به اندازه ی یه تمام کلمه های توی یک لغت نامه بود." بیا دفتر ما با هم حرف بزنیم." اون شاید فقط می خواست حرف بزنه اما من می خواستم کار رو بگیرم، می خواستم همه تواناییم رو به کار بگیرم، می خواستم ببینم چند مَرده حلاجم! آروم بودم خیلی آروم. اونقدر که خودم هم تعجب می کردم. من همیشه مصاحبه رو دوست داشتم توی ایران، چون می تونستم از خودم بگم اون جور که اون خوشش بیاد، اما مصاحبه انگلیسی، اونم توی شرایطی که من به کار احتیاج دارم یه چیز دیگه است!

سایت حمل و نقل عمومی رو چک کردم یه اتوبوس و یه قطار باید سوار می شدم. برای چندمین بار خیابونی که دفتر شرکت ....توش هست رو روی گوگل مپ دیدم و توش قدم زدم. صبح سه شنبه چیتان فیتان کرده اونطوری که مناسب مصاحبه باشه، رفتم توی ایستگاه اتوبوس نشستم منتظر، تا اتوبوس بیاد. یه خانم مسن هم اومد نشست، بهش لبخند زدم گفت صبح به خیر. جوابش رو دادم. پرسید مننظر کدوم اتوبوسی؟ وقتی جوابش رو دادم گفت اتوبوس من هم همین هست. دلم خواست باهاش حرف بزنم واسه همین بهش گفتم من دارم می رم مصاحبه. این اولین بارم هست. دیگه سر صحبت وا شد. اون ارمنی بود معلوم شد همسایه هستیم، خونه اش توی ساختمون روبروی خونه ما هست. تازه وقتی فهمید من خونه ام کجاست گفت تو همسایه دوست من هستی. پایین آپارتمان ما خونه دوستش هست. تا ایستگاه قطار با هم حرف زدیم. چه شیرین و مهربون حرف می زد. از حال و روزم پرسید که شوهر و بچه دارم یا نه. وقتی فهیمد بچه ندارم با لحن امیدوارانه ای گفت خب غصه نخور هر وقت خدا بخواد می ده. بهش گفتم خودم هنوز تصمیم نگرفتم. چند دقیقه بعد یواش تو گوشم پرسید هیچ وقت سعی کردی بچه دار بشی؟ من که داشتم از خنده می مردم....

کلی گپ زدیم منو دعوت کرد برم خونش واسه یه فنجون قهوه. زن به اون سن و سال ترکی، عربی، ارمنی و انگلیسی بلد بود. بهش گفتم تو شانس امروز من هستی. خندید. فکر کنم باور نکرد. اما جدی گفته بودم. حرف زدن با اون باعث شد استرس مصاحبه از بین بره و از همه مهم تر اون زمان اولیه ای که لازم داشتم تا موتور انگلیسی حرف زدنم راه بیفته رو بهم داد.

توی ایستگاه قطار، داشتم از پله می رفتم بالا یه آقاهه بهم گفت کفشات چقدر قشنگه روش نوشته on wit!

بهش گفتم تا قبل از این ندیده بودمش و واقعا ندیده بودمش!!!!

رسیدم به خیابون موعود! همون خیابونی که وقتی ایران بودم هزار بار با حسرت توش قدم زدم از طریق گوگل مپ و از صدقه سر تکنولوژی و با خودم می گفتم یعنی می شه یه روز برم اونجا.... حالا داشتم توش راه می رفتم کاملا واقعی توی یه روز آفتابی که باد هم می اومد. این باد اینجا هم وقتی می وزه انگار پارچه مخمل می کشه روی تن آدم از بس لطیفه ( اما می گن طوفان هم زیاد می آد!) همیشه فکر می کردم روزی که برم دفتر این شرکت ته ته همه آرزوهاست. چقدر باید اون روز با اعتماد به نفس باشم که اینکار رو بکنم!!!! اون روز اومده بود، من هم به اندازه ای که فکر می کردم قوی و با اعتماد به نفس نبودم... اما اصلا برام مهم نبود.. مهم این بود که من داشتم کاری رو می کردم که همیشه آرزوش رو داشتم.

یک ساعت حرف زدیم، اولش مدیردفتر بعد هم مدیر توسعه اومد. همون جا بهم گفتن که از پیشنهاد من به عنوان والنتیر استقبال می کنن من براشون یه فرصت هستم همون طور که اونها برای من یه فرصت هستن. یه چیزی هم گفت که من تا قبل از اون نمی دونستم و برام خیلی خوشحال کننده بود. گفت که سال جدید یه نیرو می خوان بگیرن وقتی این رو می گفت چشاش برق می زد. گفت البته به خودت بستگی داره که چه مدت اینجا والنتیر باشی. من هم گفتم من می خوام روی این کار والنتیرم تمرکز کنم تا اون شغل اصلی رو بگیرم. لبخند زد. معلوم بود که حرف هم رو خوب می فهمیدیم. همه مدارکم رو بهش دادم گفتم اگه می خوای چک کنی. اینو اینجا فهمیدم کسی ازت مدرک نمی خواد این خودت هستی که می تونی ارایه بدی. من هم دیدم بهش نشون بدم خیلی بهتره. معمولن هم در جواب می گن فقط کپی می خواهیم. که خب مودبانه همون چک کردن هست.

دیروز با دوستم حرف می زدم پرسید چه جوری تونستی این حرفها رو بزنی منظورش این بود که این اعتماد به نفس رو از کجا آوردی؟

خب......از حرف زدن با دنیل 19 ساله، یه پسر اوزی با سابقه پرتغالی. که می دونه توی زندگیش می خواد، یه شرکت چاپ بنر و تابلوهای تبلیغاتی داشته باشه. الان هم داره توی یه همچین شرکتی کار می کنه بدون حقوق. کارفرماش گفته کلاسات توی تیف تموم بشه استخدام می شی. هفته پیش با هم یه داستان نوشتیم. معلممون گفته بود دو تا عکس انتخاب کنید و دوتا دوتا براش یه قصه بنویسید. من ایده می دادم اون هم که گرامرش بهتر از من بود می نوشت. باور نمی شد که دارم داستان می گم. همیشه آرزو این هست که یه روزی یه وبلاگ انگلیسی هم داشته باشم. داستانه ساده بود مهم ارتباطه بود.

از حرف زدن با کتی 60 ساله که نزدیکه 20 سال هست اینجاست. اون چینیه. عاشق باغبونی هست. ازش پرسیده بودم چرا جعفری که کاشتم سبز نشد؟ گفت کی کاشتی؟ گفتم 3 هفته پیش. گفت سرد بوده یه کم آب گرم بریز توی گلدون در می آد. با محبت گفت هفته دیگه برات یه بوته می آرم. خیلی مهربونه. اون هم همون اوایل بهم گفت بچه دار شو. بهش گفتم واسه چی باید بچه دار بشم؟ گفت چون طبیعت این هست، بعد هم از مشکلاتش خودش و پسرش که توی سن بالای 40 سال به دنیا آوردتش برام گفت.

از حرف زدن با یان دختر جوون چینی که اینجا مهندسی پزشکی داره می خوونه، از حرف زدن با سایمون چینی که مهندس کامپیوتره، از حرف زدن با اون یکی سایمون که چینی هست اما اینجا دنیا اومده و اصطلاحا نسل اولی هست، با دوست مهربون ژاپنی ام به اسم میسا که حسابدار هست. چقدر در مورد سریال اُشین با هم حرف زدیم و این که چقدر بد شانس بوده. تازه اونجا بود که فهمیدم از روی فیلم. سریال ها نمی شه مردم یه کشور رو شناخت. کارگردانها اون چیزی رو نشون می دم که براشون مهمه یا دوست دارن. باید با مردم زندگی کرد تا اونها رو شناخت.

چقدر من این تنوع فرهنگی اینجا رو دوست دارم، آدما در کنار هم بی توجه به ملیت اولیه شون زندگی می کنن و بهم احترام می ذارن.

هنوز راه درازی در پیشه، اما سد اولیه رو شکستم حالا می تونم از احساساتم، باهاشون حرف بزنم. من واقعا دارم سعی می کنم که زندگی کنم.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

بهار در سیدنی

بهار داره می آد، توی راهه خیلی نزدیکه. اونقدر که حسش می کنم. فردا بهار می آد اول سپتامبر. گر چه اینجا تفکیک فصل های سال از همدیگه خیلی آسون نیست. اما دوست دارم که اومدن بهار برام یه چیز خاص باشه. شاید به خاطر اینکه همیشه بهار ما با نوروز بوده با تغییر، با تکاپو، با عیدی، با سبزه، با هفت سین، با بوی خوش سنبل که توی خونه می پیچید.

امسال 2009 و 2010 شمسی اش که می شه 88 و 89 عجیب ترین سال زندگی ام بود. دو تا پاییز و زمستان و دو تا بهار. از بهار ایران که فقط 18 روزش رو دیدم. بیشتر یک سال پاییز و زمستان به یادم هست. دیروز وقتی رفته بودم پیاده روی بوی شکوفه های درختها رو حس می کردم. زیر هر درخت که شکوفه داشت می ایستادم یه چرخ می زدم می خواستم همه بوی خوشش رو با خودم ببرم. انگار این تنها چیزی هست که از زندگی توی ایران اینجا برام قابل لمسه و در دسترس. این هم از نوستالژی فصلی.

هوا یه دو هفته ای می شه که خیلی بهاری شده، من هم توی گلدون هایی که توی بالکن بود چند جور سبزی و گل کاشتم. دیروز دیدم که دو تاشون سبز شده و دارن از زیر خاک می یان بیرون. دیدن یه نقطه سبز توی یه گلدون خاک لذت زیادی داره. اونها رو به نیت سبز کردن کاشتم سبز کردن خیلی چیزا، زندگی، رویاها، خواسته ها، آرزوها.... نه فقط مال خودم برای همه کسایی که توانایی داشتن رویا رو دارن. همون موقع که داشتم واسه خودم باغبونی می کردم اولین تماس رو واسه کار با هام گرفتن... باورش سخته مگه نه؟ اما این اولین تماس بود. برام مهم نیست که اون کاره نشد. مهم اینه که بالاخره یکی به من زنگ زد یعنی رزومه من اونقدر براش جذاب بوده که بهم زنگ بزنه.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

گردش علمی با کالسکه

ساعتی که من سوار اتوبوس می شم، ساعت شلوغی نیست چون اونوقت (حدود ساعت 9:25) همه رفتن سر کارشون یا مدرسه. می مونن پیرزنهایی که عادت دارن هر روز برن خرید یا مادرهای جوون که با بچه هاشون می خوان روزشون رو یه جایی با هم خوش بگذرونن و من که تازه عاشق درس خووندن شدم.اما هر چی که به شهر تزدیک تر می شیم اتوبوس شلوغ تر می شه. البته تقریبا همیشه شما شانس نشستن در اتوبوس رو دارید. من که همیشه صندلی خودم رو انتخاب می کنم از بس که خلوته.

دیروز صبح مثل همیشه سر ساعت سواراتوبوس شدم. 2 تا ایستگاه جلوتر یه خانمی با یه چمدون کوچیک و یه ساک دستی سوار شد. دیدم که بارش رو نذاشت توی قسمت مخصوص بار. توی اتوبوس ها یه جایی رو برای قراردادن لوازم اضافه ای که همراه مسافرها هست تعبیه کردن که بار شون رو اونجا بذارن و برن بشینن. با خودم گفتم این امروز یه ماجرایی می شه. بعدش خانمه رفت نشست روی صندلی مخصوص معلول ها و مادرایی که با بچه و کالسکه هستن. البته این کار عجیبی نیست می شه که روی این صندلی ها نشست اگه که کسی اومد خواست اونجا بشینه و جا نبود طرف پا می شه و جاش رو می ده به اون کسی که لازم داره و این مطلب رو نوشتن و چسبوندن به شیشه توی این قسمت مخصوص اتوبوس. یه کم جلوتر دو تا مامان و 5 تا بچه سوار شدن با دو تا کالسکه!!! یکی از مامانها دوقلو داشت اون یکی هم 3 تا نخود قد و نیم قد. حالا این جوجه فسقلی ها با هم حرف می زنن اون وسط از مامانشون سوال می کنن، مامان ها هم در حال جا به جا کردن کالسکه ها بودن، چون باید کفه صندلی ها رو بر می گردوندن بالا تا کالسکه ها جا بشن. ولی اون خانمه و چمدونش هم اونجا بودن!!! وا ویلا... ولی همه آروم، خونسرد، خانمه که چمدون داشت بیچاره، حیرون بود که چه باید بکنه، خوش رو نزده بود به اون راه که به من چه...اما نمی دونست چه کنه در اون وضعیت. فکر کنم چمدونش سنگین بود نتوسته بود بلند کنه بذار جای بار. خلاصه...آقای راننده خیلی مودبانه به ایشون گفت می شه لطفا شما یه جای دیگه بشینید.. نه تحقیری تو صداش بود و نه بی ادبی... فقط یه خواهش بود... اون هم پاشد اومد پیش من نشست. جالب اینکه اون مامان ها هم اصلا به خانمه چیزی نگفتن واسه پاشدن فقط تشکر کردن. من به خانمه گفتم اگه می خوای چمدونت رو بذار بین منو و خودت. آخه گذاشته بود توی راهرو بین صندلی ها جای رفت و آمد رو گرفته بود. احتمالا فکر کرده بود اگه بذاره کنار پای خودش ممکنه جای من تنگ بشه...تشکر کرد و گفت ایستگاه بعدی جام رو عوض می کنم، گفت می خواد ایستگاه مرکزی قطار پیاده شه ( یعنی آخرین ایستگاه) و گفت که استفاده از وسابل نقلیه عمومی هم یه چلنجی هست و این حرفا.... می خواستم بگم چلنج ندیدی که به این می گی چلنج فدای انگلیسی حرف زدنت بشم من...هر بار که سوار اتوبوس می شم یاد اتوبوسهای ولیعصر می افتم که این آخری ها مجبور بودم سوار شم چون ولیعصر یه طرفه بود و یا باید پیاده می رفتی یا توی اتوبوس تبدیل یه کنسرو آدم می شدی... حالا صندلی مو انتخاب می کنم وقت نشستن!!!!

کار اینجا هم تموم نشد دقیقا 2 ایستگاه جلوتر یه مامان دیگه با کالسکه سوار شد، همه اتوبوس با هم خندیدن!!!!! این وسط چند تا آدم مسن هم سوار شدن که بقیه مسافر ها که نشسته بودن جلوی اتوبوس پا شدن جاهاشون رو دادن به اون آدم مسنا. اون دو تا مامان قبلی یچه ها رو جا به جا کردن بکیشون کالسکه خودش رو جمع کرد گذاشت توی جای بار تا مامان جدیده بتونه بیاد تو بعدش هم سه تایی با هم گرم صحبت شدن. وقتی اون جوجه فسقلیه از مامانش پرسید ما می تونیم بریم توی موزه پاور هوس؟ فهیمیدم برنامه شون چی هست. در واقع مامان ها بچه هاشون رو داشتن می بردن گردش علمی. چون یه فستیوال دانش این روزا توی این موزه و چند تا ساختمون اطرافش از جمله ساختمون تیف و تلویزون ای بی سی در حال برگزاری هست. دیده بودم که بچه های کوچولو رو می بردن بازدید. خب اینها هم خودشون دست به کار شده بودن.

حالا وقت پیاده شدن این مامان ها و بچه ها و کالسکه ها جالب بود. همه اتوبوس به تکاپو افتاده بودن. چون دقیقا جلو و پشت این مامان ها و بچه پر شده بود. یه خانمه که نزدیک جای بار بود کالسکه رو دست به دست رسوند به مامانه، مامانه اول بچه ها رو راهی کرد و خودش هم پشت سرشون همین جور هم که می رفت به راننده می گفت یه دقیقه صبر کن ما داریم پباده می شیم ، هنوز پیاده نشدیم . اینچوری راننده رو در چریان می ذاشت گر چه که اون از توی آینه می دید. پشت سرش مامانه با کالسکه و دوقلوها داشتن پیاده می شدن. حالا وقت پیاده شدن احتیاج به کمک داشت اما دوستش خودش دستش بند بود تا بیاد ترمز کالسکه رو بزنه و برگرده به دوسته کمک کنه یه آقاهه مسافر که می خواست سوار شه، اومد کمکش و کالسکه رو پیاده کرد. آخرش هم مامان دو قلو ها یه دست حسابی برای همه آدم های توی اتوبوس تکون داد و از همه تشکر کرد! یه تشکر واقعی نه کشکی که خودش هم صدای خودش رو نشنوه .....دوست داشتنیه مگه نه ؟!

اینجوری بود که همه کمک کردن تا بچه ها به گردش علمی شون برسن، مامان ها توی خونه نمونن تا افسرده بشن و در نهایت یه جامعه سالم و شاد داشته باشن. خیلی ساده بود، واقعا از کسی انرژیی نگرفت اما اگه مامانه می خواست تنهایی انجام بده، سخت می شد.

بعد از پیاده شدن من هم، فکر کنم خانم مسافر کنار دستم به اندازه کافی جا برای چمدونش داشت.... جای برای همه هست اگه فقط به فکر خودمون نباشیم.