۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

آرامش

امروز احساس آرامش بسیار زیادی کردم از اون حسها که شاید سالی یکی، دو بار به سراغ آدم میاد. 2 هفته تلاطم و بدو بدو تموم شد. خوشحالم که از این دو هفته کشمکش و اون اتفاق، ما پیروز اومدیم بیرون و همه مشکلات رو حل کردیم.
بعضی اتفاق ها، اسمشون فقط اتفاق نیست انگار یه جور محکه. داشتیم می رفتیم سفر، داشتیم می رفتیم تا مامان اینها رو ببینم. می خواستم قبل از عید یه هفته اونجا باشم و سیر ببینمشون. اما نرسیدیم.... تصادف... شیشه های خردشده... ضربه... خون روی دست و صورتش...عزیزم موقع تصادف دستش رو روی من گرفته بود تا من آسیب نبینم. چطور این کار رو کرده بود توی اون زمان کوتاه... توی اون شرایط... ولی یاد من بود. لحظه ای که مردم منو از ماشین پیاده کردن و دیدم هر دو سالم هستیم خیالم راحت شد و خدا رو شکر کردم. لحظه ای برام مهم نبود که چه اتفاقی برای ماشین افتاده. چه چیزی بهتر از که سالم بودیم.
ما به تهران بر گشتیم با نیسان خودرو بر در حالی که ماشین رو یدک می کشید. فقط دلم می خواست اذیت نشه. در لحظه تصادف فکر کردم که به خانواده ها باید چه بگم، چون مرتب بهم زنگ می زدن ولی تونستم گولشون بزنم، گفتم راه خرابه و برف می یاد برگشتیم. وفتی رسیدیم خونه زنگ زدم و به مامانم و یواش یواش بهش گفتم. اولش هم بهش اطمینان دادم که حالمون خوبه. باز باورش نشد. گفتم باورت نمی شه خودت زنگ بزن خونه ما، ببین ما خونه هستیم. زنگ زد تا خیالش راحت شد شاید هم نشد فقط وانمود کرد. طفلک مادرم! خاله زاغی تا گفتم تصادف کردیم غش کرد!!
راستی علت تصادف، پیچ نامناسب جاده بود! اما افسر پلیس جرات نکرد توی گزارشش بنویسه فقط شفاهی بیان کرد!! دیگه اینجا نمی گم چه اتفاقاتی افتاد. می خوام توی یه پست مفصل بنویسم.
به مامان و بابای همسر جان نگفتیم تا فرداش که حضورا سلامتی خودمون رو به سمع و بصرشون رسوندیم.
واقعا خوشحالم که هر دو مون سالم هستیم، خوشحالم که همه خسارت ها رو تونستیم با پول جبران کنیم، کاش همیشه اینجوری باشه!
راستی همیشه کمربند صندلی رو توی ماشین ببندید، اگه ما نبسته بودیم حتما از شیشه ماشین پرت می شدیم بیرون. پس لطفا همیشه ببندید!
2 هفته هر روز عزیزکم صبح تا عصر دنبال کارهای بیمه و اینجورچیزها بود. من دنبال یه کارهای دیگه. دیروز آخرین روز کاری سال 1388 بود و ما تونستیم به خط پایان برسیم. ماشین رو فروختیم، چک بیمه رو گرفتیم و همه کارهای دیگه که باید قبل از عید انجام می شد... توی این 2 هفته اصلا غصه نخوردیم، افسوس هم نخوردیم، ای کاش هم نگفتیم. فقط خوشحال بودیم که همدیگر رو داریم.
توی این تصادف یه زن و شوهر جوانی خیلی به ما کمک کردن، از لحظه تصادف تا وقتی که ما سوار نیسان شدیم و برگشتیم تهران. 2 شب بعد هم اومدن دم خونه ما و امانتی که پیششون بود رو به ما دادن. دمششون خیلی گرم! حضورشون خیییییلی بهمون دل گرمی داد. امیدوارم شاد باشن هر جا که هستن!
امروز صبح توی خونه می گشتم و خرده ریزها رو جا به جا می کردم با آرامش و بی دغدغه. روزهای آخر سال روزهای قشنگ و شادی هست فقط اگه بخوای! احساسم رو به همسر جان گفتم اون هم مثل من آروم بود. شاد بودیم شاد شاد.
فردا با اتوبوس می ریم تا مامان اینها رو ببینیم. بعد هم دیگه می ریم از این شهر و دیار...
سال نو مبارک!

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

خرداد 63

داشتم توی فیس بوک می چرخیدم، توی لبست دوست های یکی دیگه اسمت رو دیدم: لحظه شروع روز. دلم لرزید... در یک دم تمام خاطرات شیرین تابستان 63 پیش چشمم اومد. همبازی بچگی منو یادت می یاد؟ من و تو هم سنیم. بذار برات بگم خرداد 63 بود اون سال ماه رمضون هم توی خرداد بود. فوت عموجون هم توی خرداد بود. یادش به خیر عمو جون. بزرگ خاندان... برادر پدربزرگم ، یادآور پدربزرگ ندیده من. می دونی من هرگز پدربزرگم رو ندیدم، وقتی بچه بودم فکر می کردم یه روزی زنده می شه می بینمش. زهی خیال باطل! اون هیچ وقت زنده نشد اما من همیشه دوستش دارم. همه بزرگترها گریه می کردن و غصه می خوردن. اما اگه راستش رو بخوای به ما بچه ها خوش می گذشت. چرا؟ چون مراسم توی خونه خاله تو، با اون حیاط بزرگ و باغ برگزار می شد. ما هم یه مشت بچه بودیم که به هم افتاده بودیم و بازی می کردیم و می خندیدیم. تازه چون ماه رمضون بود پذیرایی ها در قالب افطار انجام می شد . خوراکی های خوشمزه هم مثل: فرنی، حلوا، یخ دربهشت، آش ( من عاشق آشم) و خیلی چیزهای دیگه. می بینی توی بچگی آدم با مرگ کسی که براش عزیزه هم می تونه اوقات خوشی داشته باشه!!!
در کنار اون شرایط فوق العاده که ما خوش بودیم و کسی هم به آتیش سوزوندن ما کاری نداشت به چیزی بد بود که ما هم توی عالم بچگی می فهمیدیم و به روی خودمون نمی آوردیم و اون هم نبودن مامان و بابات بود.
اما تو هم از بازی کردن با بچه ها خوشحال بودی؟ نمی دونم. من با احتیاط با تو و خواهرت (آفتاب عالم تاب) رفتار می کردم. به من گفته بودن چیزی نگم که شماها ناراحت بشید. آخه مامان و باباتون پیشتون نبودن! من هم سعی می کردم چیزی نگم که یه جوری به مامان و بابا ربط پیدا کنه و تو رو آزرده خاطر کنه. نمی دونم موفق بودم یا نه!
حالا که فکر می کنم می بینم چه روزهای سختی به تو گذشت یادمه که تو خیلی صبور بودی و هرگز نق نمی زدی تازه سعی می کردی خواهرت رو هم آروم کنی آخه اون کوچیکتر بود و طاقتش کمتر. بهونه گیری می کرد و بی تابی. همه درگوشی و با ایما و اشاره در مورد مامان و بابات حرف می زدن. می خواستن مخفی کاری کنند. من هم کنجکاو بودم هم نگران. آخه دوتا بچه بدون پدر و مادر! نگرانی کودکانه ام رو داشتم تا شنیدم فرستادنتون پیش مامان و بابات.
حالا از اون روزها برای من خاطرات خوشی مونده ولی برای تو چی؟ ما هیچ فرقی با هم نداشتیم. اما تو هم می تونستی به اندازه من لذت ببری؟ می تونستی اما نذاشتن. لعنت به هر کسی و چیزی که موجب آزردگی خاطر هر کودکی از هر قوم و نژاد و ملیتی با هر عقیده و تفکری بشه.
شما ها در مرکز آسیب پذیری بودید اما تبعاتش شامل حال همه شد. منو ببخش اگه با یادآوری اون خاطرات غمگینت کردم. اما می خواستم بدونی اون روزها هر کسی به سهم خودش براتون نگران بود و رنچ می کشید.
کاش تو هم بهت خوش می گذشت، کاش هیچ بچه ای بهش بد نگذره! کاش حداقل توی بچگی همه چیز رویایی باشه! کاش کاش.....
چیزی که توی ذهنم نقش بسته اینه که کاری کنم هیچ بچه ای غمگین نباشه! کاش می تونستم....
به خواهرات، آفتاب عالم تاب و سرزمین مادری (که هرگز ندیدمش) سلام برسون. به امید دیدار دوست کودکی من!

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

بعد از ویزا.....

فقط 20 روز از گرفتن ویزامون گذشته، اما من خیال می کنم خیلی گذشته.همون روز که ویزا اومد(18 ژانویه) ایمیل زدیم و وقت از سفارت گرفتیم 9 روز بعد 27 ژانویه وقت دادند. اون روز صبح که پاشدم برای تمام لحظه هام برنامه ریزی کرده بودم. اول رفتیم محضر و همسر جان یک وکالت نامه امضا کرد من یک سال قبل این کار رو کرده بودم!!! بعد رفتیم به سمت سفارت، حالا مگه جای پارک پیدا می شد، من پیاده شدم دم سفارت وقت ما ساعت 10:30 بود و فقط 10 دقیقه وقت داشنیم. شنیده بودم کارمندهای سفارت خوش اخلاق نیستند از طرفی ما وقت داشتیم و باید سروقت می رفتیم. داشتم دیوانه می شدم می دونستم که اتفاق بدی نمی افته اما استرس داشتم خب 22 ماه و 5 روز انتظار زمان کمی نیست. خوبه بچه آدمیزاد 9 ماهه دنیا می یاد نه مثل بچه فیل 22 ماهه!!!
من رفتم دم در سفارت که اگه جای پارک پیدا نشد و همسر جان نیومد من خودم برم تو. دوست نداشتم تنهایی این دژ ویزا رو فتح کنم، می خواستم همسرجان هم باشه. تنها شریک لحظه لحظه انتظارم. هرزگاهی کارمند سفارت در آهنی رو نیمه باز می کرد هر بار من از پشت جمعیت سعی می کردم مودبانه بگم که من وقت دارم اما نه هموطنان عزیز اجازه می دادن من صدام برسه و نه می ذاشتن من برم جلو. حالا ساعت10:28 هست. بالاخره همسرجان توی همون کوچه جای پارک پیدا کرد . هم زمان با اون من هم سعی کردم با صدای بلند مودبانه داد بزنم : من وقت دااااااااااااااااااااااااااارم. موفق شدم و صدام رو شنید ما دوتایی رفتیم تو. یک ساعت نشستیم و بعد پاسپورت هامون رو دادن دستمون. باور کردنی نبود اون ویزای نارجی توی پاسمون بود.... اقامت دائم.
به همکارام قول داده بودم از خیلی قبل که از سفارت یه راست می رم شرکت پیششون واسه همین شیرینی خریدم و رفتم دفتر. همسرجان هم رفت بانک. انصافا همکارام استقبال گرمی ازم کردن. اومدن دم در پیشواز. همیشه دوست داشتم بعد از استعفام بازم بتونم به این دفتر پا بذارم. دیدار کوتاه اما دلچسب بود.
بعدش رفتیم آژانس بلیطی رو که قبلا رزرو کرده بودم و همه اطلاعاتش رو از سایت الاتحاد در آورده بودم گرفتیم. من تزدیک به 6 سال بود که با این آژانس از طریق شرکنم کار می کردم اما هرگز اونجا نرفته بودم و خانمی رو که کارام رو انجام می داد رو ندیده بودم. خب اینجوری شد که اون رو هم بالاخره دیدم! اولین و شاید آخرین دیدار!
خب حالا وقت باقالی پلو اروندکنار بود!!! ما قرار گذاشنه بودیم برای ناهار بریم اروندکنار. چه ناهار چاقی وای وای وای ...............جای تنها کسی رو که خالی کردم دوست کوچک نازنیم، دوستی که 27 ساله باهاش دوستم، بود. آخه اون دیوونه باقالی پلوه. کی باورش می شد که یه روزی هر کدوممون توی یه قاره غیر از آسیا زندگی کنیم!
بعد هم رفتیم دندانپزشکی. این که دیگه تعریف کردن نداره!! درد و زجر و آمپول!!
شب هم یه جشن دو نفره با بفیه باقالی پلو ها گرفتیم.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

انتظار تموم شد!!!

می دونید، اینکه بعدش چی می شه یه داستان دیگه ست. اینکه بالاخره 22 ماه و 5 روز انتظار برای گرفتن ویزای استرالیا تموم شده خودش یک موفقیت به حساب می یاد. دیروز اومد. خوش اومد! قدم روی سر من و همسر جان گذاشت. همسرجان به من نگفت که چی شده، فقط راه اوفتاد اومد خونه.( آخه من 2 هفته ست که دیگه از سرکار اومدم بیرون.) وقتی در رو وا کرد فهمیدم، اما بی اختیار دوست داشتم بپرسم تا بشنوم، آخه 22 ماه و 5 روز انتظار کشیده بودم تا بشنوم. فقط همدیگر رو بغل کردیم وگریه کردیم. معنی گریه من چی بود؟ این احساس رو هیچوقت تجربه نکرده بودم. خوشحالی، خوشحالی از اینکه بالاخره سرمایه گذاری دو سال و نیمه ما جواب داد. دو سال ونیم از بهترین سالهای عمرم رو دادم تا، بهم احترام بذارن، تا اونی که شایسته اش هستم رو به دست بیارم تا دیگه نصف آدم نباشم، تا توی خیابون به غیر از اخم و کج خلقی و بی ادبی، خوش رویی هم ببینم، تا حقوق ساده یک انسان رو داشته باشم. چه بهای سنگینی برای چه چیزهای ساده ای.....
پروردگار این شادی رو نصیب همه منتظران ویزا بکنه. دلچسب و شیرین، اونقدر که تا یادش می افتی نا خودآگاه لبخند می زنی یه لبخند واقعی.
از دیشب اونقدر دوستا و همکارا حرف های خوب ومثبت و دلگرم کننده بهم گفتن که فقط شنیدنش هم کلی به آدم روحیه می ده چه برسه به این که انجامش بدن. از همه شون ممنونم. برای من و همسر جان خوشحال شدن، برامون آرزو های خوب خوب کردن. الان توی ابرها دارم سیر می کنم.
ممنونم از همه دوستای خوبم که منو توی روزهای انتظار تحمل کردن و دلداری دادن.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

انتطار

از بچگی یادمه که برای رسیدن به هر خوشی باید از یک سد بزرگ رد می شدم. مثلا برای رسیدن به تعطیلات خوب نوروز باید امتحان های ثلث دوم رو می دادیم. یا برای رسیدن به تابستان شیرین باید امتحان ثلث سوم می دادیم. الان هم همین طوره اساسا هر سال قبل از تعطیلات نوروز، من یک پروژه عظیم به اسم رسیدن به بودجه سه ماهه اول سال دارم. تازه این سالهای اخیر برگزاری یک سمینار گل و گشاد رو هم قبل از عید داشتم. اگه قرار باشه یک مرخصی برم - که قربونش برم یه یک سال، دو سالی می شه رنگش رو ندیدم - مطمئن باشید قبلش باید تاوان پس بدم. یک بار شب قبل از اینکه برم مرخصی تا ساعت 10:30 شب سرکار بودم مدیرم وقتی تایم شیت منو دید اولش فکر کرد من اشتباه کردم. خب مدیرها معمولا اشتباه نمی کنن مگر خلافش ثابت بشه.... و این بار خلافش ثابت شد.

خب چی می شد به بچه ها می گفتن: قربونتون بریم همه ما اولیا مدرسه با هم، بدون امتحان هم می شه برید تعطیلات . اصلا لازم نیست این همه عذاب بکشید. که چیه؟ قراره بهتون در تعطیلات خوش بگذره!!!!حالا من هم دارم اون دوره امتحان و بودجه و سمینار رو هر چیز دلهره آور دیگه رو می گذرونم، که چیه؟ قراره رنگ آسایش رو ببینم.
این بار با شمردن روزهای عمرم باید بهای رسیدن به خوشی رو بدم.